بسم الله الرحمن الرحیم اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً.
دسترسی سریع




آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 1623
 بازدید امروز : 274
 کل بازدید : 1437743
شنبه ٢٤ آذر ١٣٩٧
موسی الرضا مظفری

بسم الله الرحمن الرحيم

اصول و مبانی مدیریت جهادی
پیش زمينه‌های معرفتی مديرت جهادي
معناي مدیرت
معنای جهاد
مفهوم مدیریت جهادی
مبنای مدیریت جهادی


فصل اول مقدمات
پيش گفتار:
 حمد و سپاس خداوندی را که بر خود فرض کرد زمین را به وراثت به بندگان صالح خود سپارد  تا مردم را به سرمنزل عبوديت سوق دهند و به خوبي‌ها و زيبايي‌هاشان رهنمون شوند و از بدي‌ها و زشتي‌ها بازشان دارند.
درود و سلام بر رسول مهر و رحمت و خاندان بزرگ آن گرامی به ویژه بزرگ حاکم اسلام، شهيد راه عدالت، امير مؤمنان، علي علیه السلام که شمع وجودش کوره راه بشریت را تا قيامت روشن کرده است.
 در طول تاريخ اسلام، پادشاهانی فراوان به نام اسلام و به کام خود، حکومت‌هايي فاسد بر مردم تحميل کرده‌ و بر گرده‌ی آنان سوار بودند تا با سلطنت بر مردم ستمديده‌ی تاريخ، ره‌زن دين و دنياي انسانيت باشند. اينان، همگان را نردبان هوس‌های شيطانی خود کرده‌ و صفحاتی سياه و خون‌بار در تاريخ اسلام رقم زده‌اند که حتی تورق آن عرق شرم بر پيشاني و آه سردِ حسرت بر سينه‌ی آزادگان جهان می‌نشاند. به جز سال‌هايي به شماره‌ی انگشتان دست ـ‌که پیامبر اعظم صلّي الله عليه و آله به مفهوم حکومت آبرو بخشيد و با مجاهده، جامعه اسلامی تشکیل داد و آن را اداره کرد و کمتر از آن که امير مؤمنان طعم عدالت را به ذائقه‌ی انسانيت چشانيد‌ـ  نقطه روشني در حکومت به اصطلاح حاکمان اسلام چشم را  نمي‌نوازد.
 سالها بدين منوال گذشت تا فواره‌‌ی ظلم نظام ستمشاهي که به اوج خود رسيده بود سرنگون گشت. سلطنتي که ديگر نقاب خليفه‌ی رسول اللهی از صورت برگرفته و شمشیر از رو بسته بود. در اين هنگام بزرگ مردی از تبار خورشيد و مؤيد به رَوحِ الله با دمي مسيحايي به کالبد بي‌جان ستم‌کشان و مستضعفان دميد و با دست قدرت الهی، ريشه‌ي ستم از ايران شاهنشاهي برکند و نهال ايرانی اسلامي برنشاند. او هماره با نفس گرمش هجي معنويت، مهرباني و آزادگي به زبان دولتمردان و مردمش می‌نهاد و پيامبر گونه درس اخلاق و عدالت به حاکمان و مردم می‌آموخت.
همو دلدادگانش را بر سفره‌اي از آموزه‌هاي اخلاق و معنويت، سياست و مديريت، عدالت و برابري، آزادي و آزادگي، احترام به رعيت، دوري از حب نفس و جاه و مقام ميهمان مي‌کرد و آنان را با حکومتي همچون دولت جد بزرگوارش آشنا و آن را اجرا مي‌کرد و همگان را به حفظ اين دستاورد الهي فرا مي‌خواند.
اکنون نيز خلف صالح و بر حقش مقام معظم رهبری همان بیرق را به دوش مي‌کشد تا انقلاب اسلامی ايران زمينه‌ای باشد برای حکومت آخرين ذخيره خداوند  تا زمين شب‌زده پرده‌ی تاريکي و بيداد را با روشني عدل و داد بدرد و مايه روشنی چشم بشر گردد.
 چنين گذشته‌اي خون‌بار و آينده‌ای روشن، وظیفه‌ای گران بر دوش همه‌ی کساني که به اين آرمان دل‌بستگي دارند مي‌نهد، تا آنان که با اين تفکر و مکتب آشنايند ـ‌به دليل ناکارآمدي برخی مديريت‌ها در عرصه‌ی نظام اسلامی ‌ـ  نااميد نشوند و آنان که از آن بي‌خبرند آگاه گردند و بدان دل‌بسته. وظيفه‌ی توليد طرح و محتواي اصيل اسلام از سوي متفکران اسلامی و اجرا و عمل بدان از سوي دولت‌مردان و مديران انقلابي. علاوه بر اين دو مهم، آنچه زيبايي اين آرمان را به رخ مي‌کشد و موجب پويايي انقلاب و هم‌گرايي مردم مي‌گردد، اجراي آموزه‌های مديریتی و اخلاقی اسلام در هندسه‌ی سياسی اسلام از سوي دولت‌مردان است. طرح صحيح و مبتني بر آموزه‌های وحياني و اجراي صحيح و برخورد اخلاقی مديران ضامن استحکام انقلاب و زمينه‌سازي حکومت جهاني اسلام مي‌گردد، هرچند در سطحي کوچک که مي‌تواند موج آن سرتاسر جهان را فراگیرد.
 در زمينه‌ای که مردم دنيا از ظلم و جور بي‌کرانه سرخورده شده و از نظام‌های مادي شرقِ فروشکسته و غربِ مستبد و متکبر به ستوه آمده‌اند و آنجا که فيلسوفان غرب شوکران بي‌خدايي به کام انسان غربي ريخته و چشمه‌ی فطرت و خدا خواهي را در آنان کور کرده‌اند، اسوه‌ای زيبا از نظام مهر و عدالت، آزادگي و بندگي، و مدیریت جهادی مي‌تواند همه‌ي کساني را که هنوز انسانيت در دلشان کورسو مي‌زند فرا خواند و نگاه منتظران امن و عدالت و بندگي را به خود خيره کند.
 براي رسيدن به اين آرمان سترگ و الهي، مي‌طلبد تا حاکمان، شيفتگان خدمت باشند و تشنه‌کامی قدرت‌طبی را با آخرين گام مباره با نفس سيراب کنند و الا رفع عطش با آب شور جز تشنگي نمي‌افزايد؛ که گفته اند: آخرين چيزي که از سر صادقين می‌افتد حب رياست است.
 سال 1393 را رهبر روشن ضمير انقلاب، سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی ناميدند. هرکس به فراخور حال خود بايد در جهت اين نام‌گذاری حکيمانه وظيفه‌ای برعهده گیرد و باری که رهبر انقلاب ضرورت آن را حس کردند به عهده گیرد. هر کدام از مؤلفه‌های تشکیل دهنده این نام مي‌طلبد که توضيح و تبيين يابد تا کمکي به مديران و دولتمردان باشد؛ بلکه مورد عمل واقع شود و ثمر شيرين آن را مردم بچشند. اين نوشته در پي آن است که یکی از مهم‌ترین فقرات اين نام را توضیح و تبيين نمايد. اميد است مورد استفاده مدیران جامعه اسلامی قرار گیرد.
لازم به ذکر است که ما نمي‌توانيم با چشم ديگران ببينيم و با گوش ديگران بشنويم و با زبان ديگران سخن بگوييم؛ بلکه بايد با چشم خود ببينيم و با زبان خود بگوييم. هرچند مي‌توان از چيستي مديريت، عوامل و انواع آن، اخلاق، نسبيت يا ثبات آن و از انواع حکومت و نسبت هر کدام با مدیریت و اخلاق و صدها بحث ديگر که در مجامع روشنفکري و غربي مطرح و امروزه متداول است، به تفصیل سخن ملال‌آور گفت؛ اما آنچه براي ما در اين نوشتار مهم است رجوع به اصولي ثابت است که از سرچشمه‌ی زلال وحي جاري باشد و مطابق با فطرت سالم انسانيت. باشد که  به اذن خداوند جانمان را شستشو دهد و تشنه‌کامي‌مان را سيراب نمايد.
   ان‌شاء الله.
 
فصل اول: مقدمات
معنای مديريت
 دانشمندان علوم سياسی و اجتماعي در تعریف مدیریت سخن‌ها گفته‌اند و هر کس آن را به گونه‌ای تعريف کرده‌اند. سازماندهی، هدايت و کنترل امور برای دستيابي به هدفي خاص، اداره امور زير دستان. عملیاتي ويژه که منجر به نتیجه دلخواه در گروهی خاص می‌گردد؛ عملياتي ويژه در اجتماع از سوی حکومتهاي با قدرت سیاسی و دخالت دولت در امور محکومين خود تا به نتیجه‌ی پیش بيني شده منجر گردد؛ دانش هدایت انسان‌ برای وصول به هدف مورد نظر؛  فرايند تحقق اهداف سازمانی با کمک برنامه ريزی سازماندهی، هدایت و کنترل؛ فرايند به کارگيري مؤثر نيروي انساني و امکانات مادی برای تحقق اهداف سازمانی و ... .
برخی مديريت را هنر دانسته، برخی دانش و فن و برخی نيز آن را ذاتی دانسته‌اند؛ که شايد بتوان گفت هيچ کدام گزافه نيست.
 در لغت آمده است: يقال: «دَارَ يَدُورُ و استدار يستدير بمعنى إِذا طاف حول الشي‏ء و إِذا عاد إِلى الموضع الذي ابتدأَ منه‏؛ دور زدن دور چيزی و برگشت به جای اول». همچنين آمده است: «و مُدَاوَرَةُ الشُّؤُون: معالجتها؛ مداوره‌ی کارها، علاج آن است».  در اين معنا از مديريت، گويي مدير حول موضوعي که مديریت آن به عهده‌ی او است مي‌گردد و به جايي که مي‌خواهد مي‌رسد و با مهارت مشکلات آن را علاج می‌کند.
 واژه‌ی ديگري که با مديريت ارتباط دارد واژه‌ تدبير است. اهل لغت تدبير را اين گونه معنا کرده‌اند: «و التَّدْبِيرُ: أَن يَتَدَبَّرَ الرجلُ أَمره و يُدَبِّرَه أَي ينظر في عواقبه؛ تدبير آن است که انسان در کارش انديشه کند و عاقبت آن را در نظر بگيرد».
 در اين معنا از واژه‌ی تدبیر گويي مدير از ابتدا عاقبتی براي کارش در نظر مي‌گیرد و با انديشیدن از عواقب ناگوار آن جلوگیری مي‌کند و يا از ابتدا با انديشيدن در عاقبت کاري که مي‌خواهد انجام دهد؛ آن را که نتيجه‌ی بهتري دربر دارد انجام مي‌دهد.
 واژه تدبير و مدیر هرچند از دو حرف اصلي مجزا گرفته شده است؛ ليکن در اشتقاق کبير، هم‌خانواده‌اند و معنايي نزديک به هم دارند.
 
معنای جهاد
 جَهد و جٌهد در لغت به معناي زحمت، مشقت، نهایت، وسع و طاقت است »الجَهْدُ و الجُهْدُ: الطاقة، تقول: اجْهَد جَهْدَك؛ و قيل: الجَهْد المشقة ... : الجَهْد الغاية» و در اصطلاح اين گونه تعريف شده است: «الجهاد  بكسر الجيم مصدر جاهد يجاهد جهادا و مجاهدة، ....  و شرعا بذل المال و النفس لإعلاء كلمة الإسلام و إقامة شعائر الإيمان؛ جهاد به معنای بذل مال و جان برای اعتلای کلمه‌ی اسلام و پرپايي شعائر ايمان است».
 با توجه به معنای لغوی جهاد و با توجه به فضيلت بسیار آن که در قرآن و روايات بدان توجه شده است مي‌یابيم جهاد، کاري پرزحمت و مشقت‌زا است که براي رسیدن به اهدافي بلند انجام می‌شود و بايد نهايت وسع و قدرت خود را با جان و مال در آن به کار گرفت.
 خداوند در قرآن کريم کساني را که با جان و مال در راه خدا جهاد مي‌کنند با ديگران يکسان ندانسته و آنان را برتری داده است.  و آن را تجارتي دانسته که بهاي آن جان و مال انسان در مقابل آزادي از عذاب دردناک است.  به تعبير روايات بعد از اصل ايمان از بهترين چيزهايي که با آن مي‌توان به خداوند متوسل شد، جهاد است که قله‌ی اسلام ناميده شده است.  مجاهدان از اولياي خاص خداونداند. با جهاد کرامت و نعمت خداوندي بر انسان‌ها ارزانی مي‌شود و ترک آن موجب ذلت و بلا است.   کار دين و دنيا تنها با جهاد سامان مي‌یابد.  از مطالب پيش گفته مي يابيم که جهاد امری عظيم و مقدس است که تنها عده‌ای ويژه می‌توانند با پايمردي، پيکار را پيشه سازند و جان و مال را در راه خدا هیچ انگارند؛ در مقابل بسياري که پستو را پناه گرفته و به کنج ترس‌هاشان خزیده‌‌اند.
 جهاد در راه خدا و برای خدا، هنگامي شکل مي‌گیرد که جامعه‌ی مومنان تشکيل شود و به یکتا پرستی و توحيد روآورد و مديريت آن کسی را که خدای تعالی بر او فرض کرده با جان و دل پذیرا باشد. هنگامي که چنين شد، دولت کفر و لشکر شيطان به مقابله با مؤمنان بر مي‌خيزد و توحید را برنمي‌تابد، چنگال آلوده‌ی شرک به خون گلوي مؤمنان راستين رنگين مي‌شود و این  ابتدای درگيري و جنگ است.
 وعده و وعيد، آزار و اذيت، شکنجه، ترور، تحریم، محاصره‌ی سياسی ـ اقتصادی و تبعيد در مراحل ابتدايي زمينه‌ی تقيه، هجرت، نيروسازی و جامعه سازي و در يک کلام انتظار، و در نهايت قيام، درگيري و اجتماع حول محور ولی خدا برای عبودیت خالصانه‌ی فردی و اجتماعی و تمدن سازی بزرگ اسلامی را فراهم مي‌سازد.
 مادامي که دستگاه شرک و شیطان هويتی مي‌یابد، با توحيد و نه حتي دستگاه توحید، سر ناسازگاري و جنگ مي‌گذارد با گروه مؤمنان درگيري تاريخي خود را ايجاد مي‌کند و اين در گيري تا چيرگی کامل دولت حق بر باطل ادامه دارد؛  چرا که نه مشرکان به آزادي و فعاليت‌‌هاي اجتماعی اهل ايمان تن مي‌دهند و نه مؤمنان راستين از وظايف ايماني و اقامه‌ی شعائر ديني خود کوتاه مي‌آیند و نه به اسارت عقيدتی و عملي اهل شرک رضايت مي‌دهند. در اين ميان ممکن است، گاهِ قدرت مؤمنان و ترس مشرکان از ايشان، آتش بستی موقتي برقرار ‌شود؛ اما هيچ گاه، صلح و ترک مخاصمه رخ نمي‌دهد؛ چرا که هيچ گاه دشمن از تو غافل نيست؛ هرچند تو از او غافل باشی. او گاهِ صلح در فکر زخمي ديگر و در تدارک تکي دیگر است. از اين‌رو است که تمام خوبي‌ها در شمشیر است و همين شمشیر و جهاد مايه اصلاح  جامعه و کليد بهشت و جهنم است.  زیرا هنگامي که دشمن تو را رها نمي‌کند، تو نيز نبايد او را رها کني و تنها راه، مبارزه و جهاد است. امت بزدل مقهور قدرت‌ها و برده‌ی خوار و ذليل آن‌ها است؛ در نتيجه، اين گونه اجتماعي اگر به ظاهر مؤمن هم باشد، نه خیری در او است و نه توان نهادينه کردن نيکي‌ها را در اجتماع خود دارد. در چنين جامعه‌ی ذليلي کسی اصلاح نمي‌شود که گياه نورس را چکمه‌ی دژخيم، با اشارتي له مي‌کند و گاهِ شکوفايي عقلانيت و حسن انتخاب در شرايطي آزادانه به او نمي‌دهد.
 حال که چنين است کليد همه‌ی خوبي‌های خداوند براي مؤمنان جهادگر همان شمشیر است که اگر از جام شهادت نوش کنند راه را بسان برق پيمودند و اگر پيروز شوند، با ايجاد تمدن اسلامي و اجرای شعائر ايمانی، درجات والاي بهشت الهي را کسب کرده و به هر حال، به يکي از دو نيکي دست يافته‌اند. اما اگر جنگ و جهاد در راه خدا ترک شد، يا دشمن مستولي مي‌شود و کساني را که براي مقابله با آنان اقدامي نکردند به کام هلاک مي‌‌افکند و يا با ذلت و خواری به مرگ تدريجي مي‌کشد که تنيجه‌ی آن دوزخي در دنيا و آخرت است.
 از سويي ديگر جهاد، کليد جهنم کافران نيز به شمار مي‌رود؛ زيرا یا به دست مؤمنان و با شمشير آنان به جهنم واصل مي‌شوند و عذاب خداوند بدان‌ها چشانده مي‌شود و يا هرچند به ظاهر، سرمست از غرور پيروزي‌اند، اما عذاب الهی در پي آنان است و دير يا زود دامن‌گيرشان مي‌گردد.
 ساخت تمدن اسلامي ـ ايماني و فراگير، با ضوابط زيباي انساني  که سرچشمه خدايي دارد، هدف اصلی مديريت و مدير اسلامي است و اين همان نقطه‌ی تلاقی جهاد و مديريت است. جهاد از درگيري کفر با اسلام حاصل می‌شود و اين جهاد با اين هدف نياز به مديران جهادي دارد.     ‌ 

معنای مديريت جهادي
 با توجه به مطالب گذشته می‌توان گفت: مدیریت جهادی تلفیقی از مدیریت و جهاد است و مي‌توان آن را مدیريت جهادگونه نیز ناميد؛ چرا که در اين رويکرد از مديريت، يا مخاصمه و درگيري با دشمن به گونه‌ی آشکارا است، که در اين صورت به طور مستقيم به مديريت جهاد نياز است و اين امر، مديران جهادي مي‌طلبد؛ و اگر جنگ و درگيري پنهان است، بدين دليل نمي‌توان در خواب خرگوشي از دشمن چشم پوشيد و از ضرورت مديريت جهاد و مديريت جهادي و تربيت مديران جهاد گر، غافل شد.
 واژه‌ی مديريت جهادي در علم سياست و مديريت سابقه ندارد. البته مي‌توان گفت: سابقه‌ی ديني اين مفهوم همراه دين اسلام و حاکمان راستين اسلام متولد و اجرا شده و نتايج درخشاني ـ هرچند در زماني اندک‌ـ از خود به‌جا گذاشته است.
 مدیر جهادگر در موضوعي که مديریت آن به عهده‌ی او است با علم و اندیشه و مهارت مشکلات کار موضوع مدیریت را در نظر می‌گیرد و عاقبت اندیشي می کند و مشکلات کار را علاج و از عواقب ناگوار آن جلوگیری می‌کند و در این راه از  بذل مال و جان برای اعتلای کلمه‌ی اسلام و پرپايي شعائر ايمانی مضایقه ندارد.
 این مؤلفه‌ها در ذات مدیریت الهی و ولایی وجود دارد و همواره مدیران الهی این گونه‌ بوده‌اند. آن‌ها با تمام محبت خود رو به خلق جهان کرده‌اند و مسئوليت سامان‌دهی، سازماندهی، کنترل امور، رهبري دين و دنيا، مرجعيت علمي، ديني، سياسی را به عهده گرفته‌اند و هنگام ساخت نيروها و کشيدن آن‌ها از دهان فرعون‌ها، با خصم درگير شده و به مبارزه پرداخته‌اند؛ از این رو آن‌ها کار حفاظت از مؤمنين و جامعه‌ی آنان و نگهباني از قانون و حسن اجراي آن را نيز به عهده دارند.
چه مي‌شود که برخی به جهاد در راه خدا رو مي‌کنند و عافيت طلبي، مصلحت انديشي و خور و خواب را برخود حرام مي‌کنند؛ از جان، مال، آبرو و عزيزان خود در اين راه مي‌گذرند و باهمگان به انصاف رفتار مي‌کنند و با مؤمنان به ايثار،   با آنان همياري و مواسات دارند و اين چنين نظامي را پي‌می‌ریزند و بنياد آن را حفظ مي‌کنند؟  
 همچنین برای این که بینشی جهادی نسبت به اداره‌ی امور از ناحیه‌ی مدیر و چنین مدیریتی شکل گیرد نیاز است تا مدیر هواهای نفسانی خود را مهار کرده و از جان و مال خود رسته باشد و به غایت توان  همت گمارد تا بتواند همه‌ی این‌ها را در راه و هدفی که دارد به کار گیرد. در این نگاه قدرت، حاکميت و مديريت به خودي خود ارزشی ندارد و  به اصطلاح آلی است و برای امری بزرگ‌تر مورد استفاده قرار مي‌گیرد. در این نگاه، مدیريت برای مدیریت و حکومت برای حکومت معنا ندارد که مدیر جهادگر نه از سر هوای نفس به مدیریت روی آورده؛ بلکه با احساس مسئولیت و با رسالت ايثار و دست‌گیری از خلق خدا چنین باری را تحمل می‌کند و آن را باری سنگين بر دوش خود احساس می‌کند؛ چرا که از پشم آن کلاهی برای خود نمي‌بافد و از مديريت خود طعمه برنمی‌گیرد؛ بلکه اين مدیریت است که از او رونق مي‌گیرد. اين نگرش جهادی، مديريت را نه رياست بلکه مسئوليتي زاهدانه می‌داند که دنيا و مقامات آن را به بازی می‌گیرد، و از آب بيني بز  و روده‌ی خوکي در دست جزامي  بي‌ارزش‌تر مي‌کند. 
 این احساس وظیفه و مسئولیت چیزی نیست که گرگ صفتان به بهانه‌ی آن و در پوست گوسفند، به چرب و شيرين گله بزنند و در حد خفگي بخورند و نفس به شماره اندازند. نشانه‌‌ی مديريت جهادی ـ‌ که از حس مسئولیت و وظیفه‌شناسی برخاسته ـ ايثار و سخت گیری نسبت به خود است که در روش و سبک زندگی بزرگان و مديران الهی نمايان است. حاکمان و مدیران الهی از فقيرترين مردم فقیرانه‌تر مي‌پوشند، مي‌خورند و کم‌تر بهره ‌می‌گیرند تا مبادا فقر، مايه سرشکستگی باشد و فقير از فقرش شرمنده؛ كه خداوند بر پيشوايان حق فرض کرده است كه خود را با تهى‌دستان برابر کنند، مبادا كه تهى دست را اندوه فقرش توانفرسا شود. 
 چنين بينشي و چنين مديريتي چگونه شکل مي‌گیرد و پيش زمينه‌های اعتقادی و معرفتي آن چيست؟ چه امري در انسان موجي عظيم مي‌آفريند که تا کتم عدم، آسودگي را بر خود روا ندارد، او را به حرکت وادارد و بخروشد، در او انگيزه ايجاد ‌کند، نسبت به زير دستان خاضع و مهربان باشد و از هیچ چيز هراسي به دل راه ندهد و سرزنش ملامت‌گران او را را از راه به‌در نکند و خود را نبازد،  هيچ دريايي لبريزش نکند و  به انسان استقامتي والا ارزاني ‌دارد  تا همچون کوه استوار باشد و به هر بادي نلرزد و طوفان حوادث از جا بدرش نکند،  بر گرده‌ی حادثه سوار ‌شود و آن را مديريت کند؟
اين ويژگي‌ها، به ايجاد مقدمات روحي و دورني و در نتيجه اعتقاداتي نياز دارد که تا در انسان شکل نگيرد تاب و توان و تحمل اين مسئوليت سنگين را نمي‌یابد؛ که حتی ناتواني‌هاي جسمانی را نيز انگيزه‌هاي بلند پوشش مي‌دهد.     اين که اين اعتقاد و انگيزه چگونه در آدمي پيديد مي‌آيد بحثی پردامنه است که به حول و قوه الهي در فصل دوم بدان خواهيم پرداخت. 

جهاد اکبر
روايات فراوان، جهادي بزرگتر از جهاد ظاهري را به ما معرفي و خطر عظيم دشمن را در آن گوش‌زد مي‌کند. اين جهاد هم پر اهميت‌تر از جهاد با دشمن بيروني است و هم سخت‌تر از آن و هم از نظر رتبه مقدم بر آن است. زيرا کسی که هنوز مراحل روحي ابتدايي ايمان و اعتقاد به آن را طي نکرده، ابتدا بايد با خواش‌های نفسانی خود درگير شود و به خداخواهي برسد، بت نفس را بر در محبوب قربان کند تا به اين وادي راه يابد. اما از اين نکته نيز نبايد غافل شد که اين جهاد و درگيري نه فقط ابتدايي است و بعد از طی مرحله‌اي و با يک بار درگيری پايان مي‌‎یابد؛ بلکه اين جنگ همواره در طول زندگي انسان و تا آخرين لحظات آن و هر روز ادامه دارد؛ از اين رو، هم سخت‌تر است و هم مهم‌تر، که هم دائمي است و هم به دليل پنهاني بودن آن غير قابل حس. وقتی انسان متوجه مي‌شود که در چنگال هواي درون اسير گشته و سست اراده کاری از پيش نمي‌برد.
درون هرکس گرگی خون‌آشام آشیانه دارد که دشمن‌ترين دشمنانش است.   اگر گلوی آن را سخت پيچيد و بر آن غالب شد، به نهايت شجاعت است  و الا وي را به نابودي مي‌کشاند و مفتضح مي‌کند.  جهاد اكبر، مقابل جهاد اصغر (جهاد با دشمن بيرونى) عبارت است از ستيز و مخالفت با نفس و خواهش‌هاى آن كه انسان را وادار به مخالفت با خداوند متعال و سرپيچى از دستورهاى او مى‌كند. اين گونه جهاد با ترك شهوت‌هاى شيطانى و گردن نهادن به دستورهاى خداوند متعال و پيراستن نفس از صفات ناشايست و آراستن آن به صفات نيكو محقق مي‌شود. مي‌توان گفت کسی که خود را و اغراض، نيات، استعدادها و از همه مهم‌تر نفس خود را با همه‌ی پيچيدگي‌هایش مديريت نکرده باشد، چگونه مي‌تواند اموري ساده‌تر و با روابطي آشکارتر را مديريت کند.
عنوان جهاد اکبر برگرفته از روايتى از رسول خدا صلّى الله عليه و آله است كه به گروهى از اصحاب كه از نبرد با دشمن باز مى‌گشتند، فرمود: مرحبا به قومى كه جهاد اصغر را به انجام رسانده‌اند، و جهاد اكبرشان باقى است. گفتند: اى پيامبر خدا، جهاد اكبر چيست؟ فرمود جهاد با نفس.
اين جهاد ناشی از ستيزي است که هنگام درگيري قوه‌ی عقلاني و هواي نفس انسان رخ مي‌دهد و انسان با امکاناتی که دارد بايد جانب عقل را بگيرد و با آن به پيکار هوای نفس خود بپردازد و الا اگر جانب شهوت‌ها را ترجيح دهد، عقل دچار ضعف می‌گردد و نفس قوت می‌گیرد.  از آن‌جا که بين عقل و شهوت دشمني و جنگ بر قرار است؛ نفس انسان بين اين دو قوه، جانب هرکدام را که غالب شود مي‌گیرد.  و در نهايت، همان گونه که روایات بيان کرده‌اند: مايه‌ی حیات عقل، کشتن شهوات است.
در فقه حکم حداقلی جهاد با نفس اين گونه بيان شده است: پيروى از نفس امّاره به ترك واجبات و ارتكاب محرّمات، حرام و مخالفت با آن در حدّ انجام دادن واجبات و اجتناب از محرّمات، واجب است. 
ضرورت و مبنای جهاد با نفس
سؤالی که در اين جا مطرح است، این‌که آیا بايد با هوای نفس مبارزه کرد يا خير؟ و چرا بايد با هواي نفس مبارزه کرد؟
برخی، قائل‌اند که مبارزه با تمنيات نفسانی نه تنها ضرورتي ندارد؛ بلکه انسان بايد هرچه را که باب میلش است انجام دهد و هرچه مي‌تواند از اين دنياي زودگذر بهره برد و همين دم را غنيمت بشمارد. مي نوشد و باده گسارد و رخساره رنگين کند. همه چيز بايد براي من باشد و من باید از تمام دنيا و طبيعت نهايت بهره‌ام را ببرم. مبارزه با نفس انسان را از لذت‌های نفساني محروم مي‌کند.
آخر خط شجاعانِ عاقل از چنين افرادي انتحار است؛ چرا که يا در خودکشی هم شايد لذتی باشد و يا تحمل مرض‌ها، سختي‌ها و گرفتاري‌ها ديوانگي است. زيرا هميشه نمي‌توان لذت برد و از شهوت‌ها کام گرفت؛ چه بسا محروميت‌ها، گرفتاري‌ها، مريضي‌ها، پيري‌ها، مرگ‌ها و ممانعت ديگران انسان را از لذت‌جویی محروم کند.
کساني که چنين مي‌انديشند، کار خدا را ناقص مي‌دانند ودنيا را دنيايي پر از شرور و آفات مي‌بينند. طبيعي است که با چنين ديدي بايد تمام امکانات را براي رفاه و لذت بيشتر فراهم کرد. اگر گامي براي بهبود زندگي انسان برمي‌دارند دارويي مي‌سازند و يا علمي توليد مي‌کنند در اين هدف نقش مي‌آفريند. علم، قدرت، مديريت و حکومت براي لذت بيشتر.
اما با نگاهي دقيق‌تر و با حرکتي عقلاني و در کنار اعتقاد به خدا، مي‌توان چشم‌ها را شست و جور ديگر دید و به نتیجه‌ای ديگر رسيد. سبکبار زندگي کرد. زمین و زمان را مقصر ندانست و کار خدا را ناقص نپنداشت؛ بلکه با این نگاه، خداوند گرفتاری، سختی، بلا، فقر، بيماري و مرگ را با مدیريت آگاه خود برای بنده‌ی مؤمنش رقم مي‌زند، و نیازهاي اساسی اما نهفته‌ی وی را که کس ديگر و به طریقي دیگر نمي‌تواند روا کند، برمي‌آورد و نتیجه‌ای عالی و بي‌همتا چون، تمحیص، غفران،  ترفیع درجات و حسن المثوبه   برای بنده به ارمغان می‌آورد.
تمکين نفس نسبت به هرچه آرزو کند، تو را از اهداف بلندي که خداوند برايت پي ريخته است دور مي‌کند و سنگ راهت مي‌شود. او تو به دره‌ای عميق مي‌خواند و عقل به اوج کمالت. هر کدام که نيروي بيشتري داشته باشد، پيروز می‌گردد؛ از اين رو است که نبرد با نفس ضرورت مي‌یابد.
اگر عقل در چنگ هوا اسير گردد،  لذت‌هاي پايدار ولي از منظر دور را که خداوند براي زندگي دنيا و آخرت هرکس مي‌طلبد، نمي‌بيند و اين نفس است که لذت زودگذر را مي‌خواهد و به نتايج خطرناک و دائمي آن توجه ندارد و تلاش و تحمل سختي‌ها را بر نمي‌تابد.   

 
فصل دوم: کسی که مديريت مي‌شود.
موضوع مديريت، در نگاه اسلام، انسان و تمام روابط بيچيده‌اي که در دنيا و آخرت دارد، مي‌باشد. از اين رو مديريت اسلام، تمامي شئون مربوط به بشر را دربر مي‌گیرد و هيچ ساحتي از آن استثنا نيست؛ از پيچيده‌ و پنهان‌ترين روابط او با خود، خدا، خلق، طبيعت و آخرت تا پيش پا افتاده‌ترين روابط ظاهري او؛ که هرکدام از اين روابط نياز به تبیین، قانون جامع، تعليم، تربيت،  ضمانت و حسن اجرا و حفاظت دارد.
اين نوع مديريت بسيار گسترده‌تر از مديريت خانه، کارخانه و حتي جامعه مادي گراي بشر مي‌باشد؛ چرا که دنيا و آخرت و ظاهر و باطن انسان را شامل مي‌شود و نياز به پيش زمينه‌هايي براي پذيرش و اجرايي شدن دارد.
  

پيش زمينه‌هاي پذيرش مديريت جهادي
قبل از اينکه مديريت جهادي و الهی بر کسی اعمال شود، اين خود فرد است که بايد مديريتي را در خود شروع کند؛ احساس، تفکر، عقل، قلب و ايمان خود را مديريت کند تا بعد از آن تحمل مديريتي بالاتر، فراگیر‌تر، گسترده‌تر و سخت‌تر را بيابد و اين مسئوليت سنگين را به دوش کشد.
در نگاه اسلام، هنگامي مديريت الهی شکل مي‌گیرد که کسی که مدیریت روی او اجرا می‌شود با آزادی و آگاهی خود به مدیریت مدیر تن دهد. ضرورت چنين اعمال مديريتي بر خود  را دریابد و نیاز خود را به مدیریت او بفهمد؛ چرا که در اين نوع مديريت در حقیقت مدير نيازي به مديريت کردن ندارد و اين مردم‌اند که خداوند بر آنان منت می‌گذارد و براي آنان مديري از جنس اولیا براي آنان برمي‌گزيند.
در اين نوع مديريت، انسان بايد روابط بين خود، مدیر و کار مورد مدیریت برایش روشن شود و این روابط را به گونه‌ای صحیح رقم زند و تا اين مراحل را طي نکند، تن به مديريت کسی نمي‌دهد؛ البته می‌توان با ستم و بيداد يا تحريک نيازهاي مادي، وعده ثروت و قدرت بيشتر و ضعيف نگه داشتن زيردستان تا حدي بر آنان اعمال مديريت کرد ولي قبول اين نوع مديريت نه عاشقانه است و نه آگاهانه و بيش از عوامل مادي کاربرد ندارد. جايي که نياز است تا مردم پايداري کنند، هنگامي که مجال درنگ نيست، وقت جانبازی و سربازی است، آن‌گاه که مديريت مدير نه تنها ثروت و قدرتي براي تو نمي‌آورد که مال و قدرت سوز است، مديريت مادي لنگ و ناتوان شکست را مي‌پذيرد. در جايي که مورد مديريت فراتر از امري مادي باشد، ديگر عوامل مديريت مادي، کسی را که مديريت مي‌شود راه نمي‌برد که حتی خود مديران هم بهترين راه حل را، راه هيتلرها مي‌بینند و بدان عمل مي‌کنند؛ اما درهمين جا و با همين شرايط اگر مديريت جهادي شکل گرفت و مردم هم طبق ضوابط مديريت جهادي عاشقانه با سر راه پيمودند و جان سر فداي مدير و اهداف بلند او کردند، نه تنها بن بستي به کار نيست که با تحمل همه‌ی مسئوليت‌ها هنوز خود را بدهکار هم مي‌دانند و جزا و شکوري نمي‌خواهند.
 نکته‌ی جالب این‌که برخلاف مدیریت‌های معمول دنيا که در آن، مدير با ستم و بي‌داد و با قدرت و امکانات در اختیار، به گونه‌ای نیروهای زیر دست خود را مجبور به گردن نهادن به مدیریت او مي‌کند، در مدیریت جهادی و الهی، این افراداند که نياز خود را به مدیر احساس می‌کنند و با اشتیاق و عشق تحت تسلیم او قرار می‌گیرند تا امور دین و دنيای خود را سامان دهند. همين برگزيدن سرپرست و مدير نيکو  خود، مديريتي است که انسان بر کشور وجود خود اعمال مي‌کند. از آن‌جا که اصل عدم حق مديريت و سرپرستی کسی بر ديگري است، ابتدا اين انسان است که نيروهاي دروني خود را مديريت مي‌کند تا در گام‌هاي بعدي ضرورت سرپرستي کسی برتر از خود را در اموری که توانايي مديريت آن را ندارد احساس کند و آن را به دست مديراني لايق سپارد تا نيازها و کمبودهاي او از اين طرق جبران شود.
این احساس از این‌جا ناشی می‌شود که جدا از برنامه‌ی مدیریت حکومتی در برنامه‌های شخصی و سبک زندگی و حتی در ناحیه‌ی اعتقادات و برای برآورده کردن نیازهای اساسی انسان در دنیا و آخرت به قانوني جامع و بي‌عیب، مدیریتی کامل و صحیح با مدیرانی بدون خطا نیاز است؛ چرا که زندگي انسان محدود به دنيا نيست و همان گونه که اين سرا نياز به ساختن و مديريت دارد سراي دیگر انسان نيز خالي از اين ضرورت نمي‌باشد.
خداوند اين قانون و مدیر و حاکم آن را طراحی کرده و به انسان اختیار داده تا آن را برگزیند و خود را تحت سرپرستی و مدیریت وي در دنیا و آخرت قرار دهد. مدیریت غربی و شرقی به اجبار ـ‌ چه اجبار شرايط، تاريخ يا محيط ـ اعمال می‌شود و تنها محدوده‌ی دنیا را دربرمی‌گیرد و با همه‌ی کاستی‌هايي که دارد، بيش از رفاه دنيوي را تأمين نمي‌کند و ادعايي بالاتر از آن ندارد؛ هرچند به همان هم نرسیده است؛ ليکن سرپرستي الهي دنيا و آخرت را در يک طرح مي بيند و ضامن صلاح و فلاح هر دو سرا است. مدیریت اولیاي الهی نه به اجبار، ستم و اعمال قدرت که با پیش‌زمينه‌ی اختيار و آزادي انسان و همراه تفکر و تعقل او اجرا مي‌شود و دنیا و آخرت را یک‌جا برنامه‌ریزی می‌کند. برای فهم این مدیریت ـ‌که تمام زوایای وجودی انسان را در دنیا و پس از آن دربر می‌گیرد‌ـ پیش زمینه‌هایی فکری نیاز است تا با طی آن‌ها اعتقاد، ایمان، محبت، مودت و عمل و تسلیم شکل گیرد و مدیریت مدیران الهی اعمال شود. این پیش زمینه‌ها ـ که به سؤالاتي که در بخش جهاد مطرح شد نيز جواب مي‌دهدـ به اجمال بدین قرار است.

آفريده¬ي زيباي خداوند
 انسان آفريده¬ي دست قدرت خداي تعالي است که او را به بهترين تقويم سرشته  و بر اين آفرينشِ به قاعده، به خود تبارک گفته است.  خداوند، هرچند او را در اسفل السافلين قرار داده؛ اما در اين بيغوله و پست¬ترين جايگاه¬ها رها نگرده و دست¬گير بوده است.  براي اين دست¬گيري در او روحي رباني دميد  و فطرتش را بر راستي و حقیقت‌طلبی سرشت،  آسمان و زمين و آنچه در آن است را رام او کرد، روز و شب و خورشيد و ماه را براي او آفريد.  رسولان هدايت و حقيقت را بر او فرستاد  و پيامبري نيز در نهان وي به وديعت نهاد؛  تا همواره حق و حقيقت را طالب باشد و از هر شر و بدي بيزار. از اين‌رو مي‌‎توان گفت: نوع بشر خوبي و زيبايي را دوست دارد و از بدي و شر متنفر است.

آزادي
  خدای تعالی انسان را آزاد آفريد و به او اختيار داد تا خوبي¬ یا بدي¬ هر کدام که خواست، برگزيند. انسان مجبور است تا مختار باشد و تنهاترين و زيباترين جبر آدمي، همان اختيار او است.
 انسان تنها موجودی است که می‌تواند با اختيار خود از اختيار و آزادي‌اش چشم پوشد و اراده‌ی ديگري را بر اختيار خود حاکم کند و آن را ترجيح دهد. مي‌توان گفت از تفاوت‌های بارز انسان و حيوان همين قدرت بر تعطیل اراده‌ها و حاکم کردن اراده‌های جديد است. با اين اختيار و آزادی، انتخاب¬ها و در نتيجه سبک زندگي انسان شکل می-گيرد. از اين‌رو، انتخابي صحيح و به قاعده زندگي‌ای بالنده و پويا را درپي خواهد داشت و با انتخاب ناصحيح، زندگي نکبت‌‌بار تا ابد آدمي را شکنجه مي‌دهد. 
 برای رسيدن به رشدی که خداوند براي آدمي در نظر دارد، علاوه بر این¬که راه خير و شر را بدو مي¬نماياند،  امکاناتی در اختيار او قرار مي¬دهد، پيامبري از درون و پيامبری از بيرون. هرچند برای انسان امکان رويش فراهم است و مي¬توان با بهره¬گيری از آن ريشه گرفت، جوانه زد و بارور شد؛  اما می¬توان از همه¬ی استعدادها و توانايي¬های خود چشم پوشيد و آن¬ها را به نابودی کشاند. خداوند هم شرايط رشد و رویش را فراهم کرده است و هم اينکه هر که بخواهد راه نابودي و هلاکت درپیش گیرد را آزاد گذاشته است، تا هرکه نابود مي¬شود حجت براو تمام شده باشد و هرکه به حياط طيبه مي¬رسد، به روشنی زنده گردد.
 
پيامبر درون
 لطف او همواره انسان را دربرگرفته و هدايتش را به عهده گرفته است. پيامبري از درون، بر کشور وجودش حاکم کرده است  که خوبي¬ها و بدي¬ها را بدو بنمايد و با نور آن، به معرفت و عبادت پروردگار رو آورد و به بهشت رضايتش، رهنمون گردد.
 بي¬شک، عقل با ارزش¬ترين گوهري است که خداوند آن را با خاک انساني آميخته است تا مدال کرامت را به سينه¬ي نوع انسان آويخته باشد.  ارج و ارزش عقل بدان پايه بلند است که خداي تعالي آن را معيار دين  و ثواب و عقاب انسان قرارداده است.
  امام كاظم از پيامبر گرامي سلام الله عليهما نقل مي¬کند که فرمود: خداوند عقل را از خزانه¬ي نور پنهان و از علم پيشين خود که نه پيامبري و نه فرشته¬اي از آن آگاه نبود، آفريد. نفسش علم، روحش فهم، سرش زهد، چشمش حيا، زبانش حکمت، همتش رأفت و قلبش رحمت است.
 سپس خداوند عقل را با ده چيز قدرت بخشيد و سرشار کرد: يقين، ايمان، راستي، آرامش، اخلاص، مدارا، بخشش، قناعت، تسليم و شکر... سپس خداوند فرمود به عزت و جلالم خلقي برتر، فرمان¬برتر، بلند مرتبه¬تر، شريف¬تر و عزيزتر از تو نيافريده¬ام. به تو مؤاخذه مي¬کنم و مي¬بخشم، با تو به يگانگي شناخته و پرستش مي¬شوم، به تو خوانده مي¬شوم،  به تو به من اميد بسته مي¬شود، به تو از من درخواست مي¬شود، به تو ترسيده مي¬شوم و از من حذر مي¬شود و ثواب و عقاب به تو است... پس خداوند به فرشتگانش فرمود: شاهد باشيد که شفاعت عقل درباره¬ي کسي، نزد من پذيرفته است که عقل را در او سرشته¬ باشم.
  آثار علم و فهم در انسان، زهد، حيا، حکمت، رأفت و رحمت است. در مرحله بعد نتيجه¬ي اين¬ها يقين، ايمان، راستي، آرامش، اخلاص، مدارا، بخشش، قناعت، تسليم در برابر حق و شکر الهي بر اين همه نعمت است.
 هرچند بسياري از فضائل و ارزش¬هاي الهي، همراه عقل و در جبهه¬ي آن است؛  ليکن انسان اين اختيار را دارد تا اين نيروي خدادادي را ناديده بگيرد و به وادي جهل درافتد  و نه از عقل خود بهره¬اي برد و نه از فضائل و ارزش¬هاي همراه آن، طرفي بندد.
 
مديريت عقلانی
 در اين مرحله انسان باید خود را تحت مديريت عقل قرار دهد تا به مراحل بعد قدم گذارد، تا جايي که با پيش زمينه‌های عقلی، لایق قرار گرفتن تحت سرپرستی و مديريت جامع ولی خدا گردد؛ تا همه‌ی استعدادهایش به منسه‌ی ظهور برسد.
 کار عقل، مقايسه و انتخاب و سنگ بناي اين مقايسه و انتخاب توجه به آيه، علامت و نشانه¬ها است.  خداوند نشانه¬ها و علاماتي را براي سير و حرکت فکري در انسانها قرار داده است.  توجه به آيه¬ها و نشانه¬ها، مايه¬ي شروع حرکت عقلي است  و موجب عبور از تاريکي جهل و ناداني و داخل شدن به نور فهم و شناخت خوبي¬ها و درنتيجه عشق و انتخاب آن¬ها و در نهايت سعادت است. 
 اين حرکت عقلاني از سويي نيازمند ايجاد مقدماتي است و از سوي ديگر محتاج رفع موانعي، که به برخي از آن¬ها اشاره مي¬شود:
1. درک اين¬که بايد از عقل بهره گرفت و با شه¬پر آن به پرواز درآمد و بر بام حقيقت نشست. تا انسان نداند که جام جهان نماي حق در وجود خود او به وديعت نهاده شده است آن را در جاي ديگر مي¬طلبد و در تيه سرگرداني، راه به جايي نمي¬برد. اين فهم مي¬تواند از خود انسان و جهان خارج، شروع شود.  از اين رو کسي که به خود ايمان نياورده و نيروها و استعدادهاي خداداي خود را نمي-شناسد،  کسي که به اندک خود آگاهي نرسيده چگونه مي¬تواند به چيزي و کسي ديگر ايمان بياورد؟ کسي که از خود و دنياي خود ارزيابي¬اي صحيح ندارد نمي¬تواند مبدأ، جايگاه و مقصد خود را شناسايي کند. 
2. رو به سوي حق داشته و حقيقت¬خواه باشد.  با حق¬پوشي بر عقل پرده نيافکند.
3. با غفلت، لهو، لغو و سرگرمي سرچشمه¬ي عقل را گل¬اندود نکند  و با تذکر ÷آن را مداوا کند.  افکار صحيح را با پوسيده و اسطوره يا ماورايي و غير قابل اعتماد خواندن، مکدر نکند.   گاهي برخي به دليل راحت طلبي و سرگرمي و غفلت صورت مسئله را پاک مي¬کنند و عقل را ناديده مي¬گيرند به اميد آن¬که از ناحيه¬ي وجدان راحتي موقتي داشته باشند.
4. شناسايي نيازهاي اساسي و فطري انساني براي حرکت درست در دنيا و آخرت. برخي، براي فرار از مسئوليت درپي شناخت بيماري¬ها و نيازهاي خود نيستند. و امکانات موجود را نه تنها کافي که بيش از حد مي¬دانند. و حتي صالحين خود را براي يادآوري دردهايشان توبيخ مي¬کنند. طبيعي است در کسي که چنين است حرکتي پا نمي¬گيرد و جوانه¬اي سبز نمي¬شود. 
5. تسليم به حق و درصورتي که عقل حکمي کرد، يا حکمي عقلاني از کسي شنيد انکار نکند.
6. گاهي عقل گرفتار برخي کشش¬ها مي¬شود که در سنجشش تأثير نامطلوب دارد. جبرهايي که از جهات مختلف گريبان عقل را به خود مي¬کشند، همچون تربيت-هاي نا به¬جاي خانوادگي، اجتماع و محيط.
7.  قبل از شروع تفکر با عينک پيش داوري موضوع، رنگي نگردد و حکمي صادر نشود.
8. رها کردن عادات و عقايد باطل غير مبتني بر عقل.
9. عدم ظلم به خود در ناديده انگاشتن و مقابله با نشانه¬ها.  انسان با ناديده انگاشتن نشانه¬ها و انکار و مقابله با آنها تنها به خود ظلم مي¬کند که نسبت به حق و حقيقت نمي¬توان ظلم کرد و تنها با دوري از آن¬ها به خود ظلم کرده¬ايم و خود را به گرداب جهالت و نابودي افکنده¬ايم.
10.  بعد از اين همه و با علم و يقين نيز خطر کبر و غرور انسان را احاطه مي‌کند و عقل او را تحت تأثير قرار مي‌دهد. با نگاه به اين‌که با اين همه حرکت مي‌توان در گمراهی سرعت گرفت و با توجه به اين‌که تهي‌دستي انسان و نسبت دادن نعمت‌ها به غني بي‌نیاز و با کم کردن توقع خود از خداوند و با نگاه به عاقبت متکبران، با نهايت خضوع مي‌توان بار غرور را زير پا نهاد تا به افقی بالاتر دست يافت.    

سنجش عقل
 مي¬توان گفت: کار عقل به خودي خود، سنجش و انتخاب خوب¬ها و خوبي¬ها است. اين ويژگي در همه¬ي انسانها مشترک است و قوم و مليت نمي¬شناسد. اما گاهي به دليل اين که نمي¬تواند گستره¬ي هستي انسان را درست ارزيابي کند، در انتخاب خوب¬ها و خوبي¬ها دچار اشتباه مي شود. آن¬ که با ستم به ديگران از آنان بهره¬ مي¬کشد، آنکه با قدرت طلبي ديگران را محروم مي¬کند، آن که همه را نردبان و زير پاي خود له مي¬کند و آنکه با خودنمايي، دام و سنگ راه ديگران است، همه¬ي اين¬ها خوبي¬ها را مي¬جويند. ثروت¬، قدرت، پيشرفت و زيبايي خوب است؛ اما اگر بدانيم باطن اين¬ها گرفتاري، خزي، بدبختي، خسران، آتش و نابودي است، ديگر اين¬ها را خوب نمي¬بينيم و همين عقل انسان را از ارتکاب آن پرهيز مي¬دهد. از اين رو واقعيت عقل بيش از يک چيز نيست و آن وسيله اي براي سنجش و انتخاب خوب¬ها و خوبي¬ها است. و با همين عقل است که مي¬توان به عبوديت و جنت ره¬سپر شد.
 اين فهم، با دو نگاه به دست مي¬آيد: يکي نگاه به اجتماع و زندگي مادي دنيوي و ديگري نگاه به ادامه و استمرار انسان در جهان ديگر. چه بسا با ثروت¬اندوزي، قدرت¬طلبي و با بهره¬کشي از ديگران، اجتماع دچار انواع بيماري¬ها شود و زندگي دنيا براي بيشتر مردم از مردگي چيزي کم نداشته باشد. فقرها، بدبختي¬ها و گرفتاري¬ها را عده¬اي اندک برجان مردم سپند کرده¬ و با تصاحب حق ديگران آنان را محروم¬ و به کام خود ثمر نموده‌اند.  نگاه ديگر به جهان پيش¬رو است؛ چه بسا خودخواهي¬ها، قدرت طلبي¬ها، ثروت¬اندوزي¬هاي ما و سنگ راه ديگران شدن جهان پيش¬رويمان را خراب کند و در جانمان آتشي بيافروزد و حسرتي بکارد که حتي خود از آن خبر نداريم.  ارتباطاتي که بين کوچک¬ترين حرکت ما و سهمگين¬ترين پديده¬هاي آخرت ممکن است، انسان عاقل را محتاط و حساب¬گر مي¬سازد که مبادا حرکتي از او سرزند و نتيجه¬اي تلخ بار آورد. از اين¬رو است که احساس نياز به سروش غبيبي انبياي الهي از عقل جاري مي¬شود.
از آموزه¬هاي ارزشمند وحياني، اين است که هرچند دنيا و دنياداري خوب است؛ اما کم است  و انسان با وسعتي که دارد مي¬تواند بسيار بيشتر از اين¬ها را به چنگ آورد.  زهد اسلامي نيز اين¬گونه معنا مي¬يابد. کم دانستن تمام دنيا و آنچه در آن است و رو آوردن به ثروت¬ها، نعمت¬ها و قدرت¬هاي بي¬پايان؛ که البته در اين دنيا نشدني است و احتياج به جهاني ديگر با قابليت¬ها و با قوانيني ديگر دارد. با اين زهد قلب انسان از جهان فاني و کوچک مي¬رهد و به جهان باقي و بزرگتر گره مي¬خورد. 
با رهيدن از دنياي از دست رفتني و آنچه در آن است و گره خوردن به آخرت و آنچه نزد خداوند است،  روح حاکم برکارهاي به ظاهر دنيوي و مادي نيز خدايي و آخرتي مي¬گردد؛ حتي خور و خواب چنين کسي رنگ خدايي دارد چه رسد به عباداتش.  در مقابل کسي که هنوز در پيله دنيايش مي¬تند و پر پرواز خود را مي¬سوزاند، عباداتش هم رنگ و بوي دنيا مي¬دهد. چه بسا چنين کسي براي دنيا از دنيا بگذرد  و هر دو را ببازد و خسران مبين بدرود  آخرت فروشی در برابر دنيا نتيجه¬اي جز عذاب دردناک ندارد؛ کسی که آخرتش را فروخته است ديگر در آن سرا جايي جز جهنم برايش نمي¬ماند. درصورتي که اين کار به عکس بود و آخرت را با صفاي نيت خريده بود، به مقاماتي عالي دست مي¬يافت و در آن سرا جايي برای خود دست و پا می¬کرد و مشمول تخفيف¬ها و ياري¬ها می¬شد.

مواد تفکر
تفکر مواد و موضوعاتي دارد. با تفکر در ساخت خود و جهان هستي ـ که قرآن بدان سفارش کرده¬است  ـ مي¬يابيم که استعدادهاي فراوان ما احتياج به محيطي بسيار بزرگتر از اين دنيا دارد تا به ظهور و بروز برسد. براي زندگي خوش و بي¬دغدغه کافي بود خداوند خلقت انسان را همچون حيوانات بيافريند تا با پاي غرايز احتياجات خود را برآورد؛ اما اين همه نعمت، چون عقل، قلب، روح و حتي شکل خاص ظاهري، انسان را از بسياري موجودات ممتاز کرده تا کرامتي ذاتي براي او رقم زنند.  با تفکر در جهان خلقت نيز به اين نتيجه مي¬رسيم که خداوند دنيا و هرچه در آن است را براي بهره¬بري انسان اين اشرف مخلوقات، آفريده است.  اما اگر ما خرج دنيا ـ که خدا آن را براي ما آفريده ـ شويم به خود و استعدادهاي خود ستم کرده¬ايم و به جاي باروري، آنها را هدر داده¬ايم و آن وقتي که بايد استعدادهاي کاشته¬ي خود را درو کنيم، ثمري جز خسارت نداريم.
 چنانچه در شکم دنيا استعدادهايمان را نپروريم و از آن بهره نبريم، همچون جنيني که چشم خود را کور کرده باشد، در دنياي پيش رو نيز کوري را به ارث خواهيم برد و با عذاب آن روح خود را شکنجه مي¬کنيم. اين کوري نتيجه¬ي همان چشم¬پوشي¬ها و کفرها است؛ که تبنلي چشم کودک، کوري فراد را برايش به ارث مي¬گذارد. 
هستي، زمين، آسمان، قوانين و نظم دقيقي که حاکم بر آن¬ها است، رفت و آمد روز و شب، کمي فرصت¬ها، نعمتهايي که خداوند با دست قدرت خود به انسان¬ها ارزاني داشته و شکري که بر صاحب نعمت لازم است، باران رحمتي که زندگي را به به مردگان هديه مي¬دهد و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک که همه در کارند، همه¬ي اين¬ها زمينه¬هايي براي تعقل¬اند.  فهم ضعف¬ها، نقص¬ها، مرگ¬ها، محدوديت¬ها  و عاقبت کساني که به نشانه¬ها پشت کردند و آن¬ها که خرابه¬ها جانشان را گرفته است،  تفکر در ناپايداري دنيا و بازي¬ها و دل مشغولي¬هاي آن و مقايسه آن با جهاني پايدار و برتري آن نسبت به زندگي مادي، سنجش ارزشمندي را در جان انسان سبز مي کند  تا اعتقادات و تصميماتي صحيح را رقم زند.
اگر باور کنيم که جهاني پيش¬رو داريم، اگر بدانيم که در برابر اين دنيا، گستره¬ی وسيعي قرار دارد و اگر بدانيم مقصد دور است و فرصت کم، اگر بدانيم چيزي جز آتش نکاشته¬ايم و اگر بدانيم برخورد بد ما با هستي گسترش مي¬يابد و آتش¬هايي که افروختيم شعله¬ورتر دامن‌مان را مي¬سوزاند، چنانچه بيابيم اگر او جبران نکند و دستگيرمان نباشد، دستهايمان تنها خسارت بار آورده است، اگر همه‌ی اين‌ها را يافتيم آن‌گاه خاکسار خود را به دامانش مي¬افکنيم، از او ياري مي¬خواهيم، ضعف‌هايمان را به قدرت بي¬پايانش مي-پيونديم، قطره‌ی وجودمان را در درياي هستي¬اش مي¬افکنيم و از تمام هست خود، پايي براي رفتن به سوي او مي¬سازيم. با اين ديد، تکاليف متعدد شريعت برايمان دست و پاگير نمي-شود، بلکه امکاني مي‌گردد که خداوند با مهربانيش در اختیار ما قرار داده است و از او بر ما منتي است که شکرش را نتوان گزارد.  خداوند با هر تکليفي که برعهده‌ی ما گذارده، راهي بر ما هموار کرده و امکان حرکتي رو به پيش براي ما فراهم نموده است. اگر ديروز پياده تا سر کوچه مي¬رفتي، اگر با قافله¬اي و چاروايي راهي را چند روزه مي¬¬پيمودي، اگر با هواپيما و قطار راه¬هاي دورتر را با زمان کمتر در مي¬نورديدي، اما براي سفر به کرات ديگر، براي سفر به خارج از منظومه¬ي شمسي بايد ابزاري بسيار سريع¬تر و دقيق¬تر به کار بري؛ که هم خطا در آن مرگ¬آور است و هم کندي غير قابل جبران.
حال براي سفر به خارج از جهان ماده و براي سفري به سوي الله و براي رجوعي به رب خود چه برنامه¬اي و چه امکاناتي بايد فراهم کرد و چه دقتي بايد به کار برد؟ عقل حکم مي¬کند، بايد دقيق¬ترين برنامه¬ها و ابزارها فراهم شود و از کوتاه¬ترين راه¬ها و با بيشترين سرعت¬ها و توشه¬ها حرکت کرد؛ چرا که عقب افتادن از قافله¬ا¬ي که با چارپايي مي¬رود، جبران¬پذير است؛ اما عقب ماندن از قافله¬اي که با سرعت نور جهان هستي را درمي¬نوردد، خسارت بار است.
 
احتمال عقلي        
عقل انساني مي¬تواند شناختي کلي از خداوند و صفات او، به دست دهد و منبعي ارزشمند باشد براي شناختي دروني از آن وجود بي انتها؛ لکن حتي براي زندگي دنيا نيز به تنهايي کاري از پيش نمي¬برد. هرچند وجود عقل براي زندگي¬اي بالنده، آرام وسرشار ضرور است؛ لکن کافي نيست؛ چه رسد به زندگي آخرت انسان که نه مي¬توان آن را تجربه کرد يا ديد و نه از آن خبر گرفت. چگونه مي¬توانيم در جهاني که هيچ ارزيابي از آن نداريم و با قواعد و روابط حاکم بر آن آشنا نيستيم، حرکت کنيم و در عين حال از خطرات هرچند احتمالي آن در امان باشيم؟ چنانچه خطر بزرگي احساس کنيم، عقل حکم مي¬کند که ـ حتي اگر اين خطر يقيني نباشد ـ  براي آن چاره¬انديشي کنيم.   حال اگر احتمال هرچند ضعيف و محتمل با اهميت و خطير باشد تصميم گيري بايد با دقت بيشتري صورت گيرد؛ از اين¬رو، جهان پرخطر پيش¬رو ـ حتي اگر موهوم باشد ـ انسان را به حرکت وامي-دارد و به فکر چاره مي¬اندازد. درحالي که راستگو ترين خلائق و اولياي صادق الهي خبر جهان واپسين را براي ما آورده¬اند. خداي حکيم انسان را با هدف و وظايفي خاص آفريده است و مرگ را پايان او قرار نداده که دنيا کشته انسان است و مرگ هنگام درو. حال اگر کِشته¬اي نداشته باشيم يا مزرعه¬ي خود را به کام آتش دهيم و يا اصلا آتش بکاريم و جان خود را به خسارت ببازيم، چه کسي ما را دست¬گير خواهد بود؟ چگونه است که اگر کودکي به کسي خبر دهد، عقربي در لباست است آن را وارسي مي¬کند، تا مبادا او را بزند.
امام صادق عليه السلام  همين قاعده عقلي را به ابن ابي العوجاء گوشزد مي¬کند. هنگامي که او در مسجد الحرام وارد مي¬شود و مي¬خواهد براي چندمين بار با امام عليه السلام به جدال بپردازد، حضرت بدو اين¬گونه پاسخ مي¬دهد: تو هنوز بر تکبر و گمراهي خود هستي اي عبد الکريم. او خواست سخن گويد که حضرت به او فرمود: در حج جدال وجود ندارد و عباي خود را از دستش کشيد و فرمود: اگر مطلب آن گونه باشد که تو مي-گويي (که خدايي نيست و انسان سرانجامي ندارد) ـ و حال آنکه چنين نيست ـ ما و تو، هردو نجات مي يابيم ولي اگر آن¬گونه باشد که ما مي¬گوييم ـ و در حقيقت هم، اين چنين است ـ ما نجات مي¬يابيم و تو هلاک مي گردي. در اين هنگام ابن ابي العوجاء به اطرافيان خود روکرد و گفت: مرا برگردانيد که در قلبم دردي احساس مي¬کنم. پس از اين، مدتي نگذشت که او از دنيا رفت‏».

اعتقاد عقلي
 آيا مي¬توان گفت: تاچيزي را با عقل درک نکنيم بدان عمل نمي¬کنيم و تنها مديريت عقل را بر کشور وجود برمي‌تابيم. اين کلام هم مي¬تواند صحيح باشد و هم غلط.
در ناحيه اعتقادات هرکس وظيفه دارد آنچه را که به عنوان اعتقاد قبول مي¬کند، با برهان، استدلال و عقل بدان برسد و يقين پيدا کند. حتي در اين حيطه يقين به تنهايي نيز کافي نيست؛ که گاهي انسان در جهل مرکب است. در اين موقعيت بايد مقدمات منجر به يقين نيز علمي و حقيقي باشد، زيرا انسان در مقدمات يقين خود نيز مسئول است.
چنانچه کسي بخواهد در امور اعتقادي از کسي تقليد کند، اگر بخواهد اعتقادش ارزشمند باشد، نياز به پشتوانه دارد. پشتوانه¬ي تقليد در امور اعتقادي به استدلال و برهان عقلي محتاج است. وقتي که يعقوب را مرگ فرا مي رسد، فرزندان خود را جمع مي کند و از آنها از خدايي که بعد از او مي¬پرستند، مي¬پرسد. آنها در پاسخ مي¬گويند: «نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ».  در اين آيه، هرچند اعتقاد به خداي پدران حضرت يعقوب تقليدي است اما مبتني بر استدلال است؛ که اله واحد است. اين در حالي است که در آيات بعد قرآن به طور صريح از تقليد کورکورانه¬ از پدران، نهي مي¬کند و مي¬فرمايد وقتي که به آنها گفته مي شود آنچه خدا نازل کرده را تبعيت کنيد مي گويند ما از آنچه پدرانمان بر آن بوده¬اند، پيروي مي¬کنيم هرچند پدرانشان چيزي نفهمند و هدايت نشوند؛ «وَ إِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوكانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُون». 
 رواياتي هم که در ناحيه اعتقادات وارد شده است همگي ارشاد به حکم عقل است و اهل بيت عليهم السلام از آن جهت که عاقل¬ترين مردم¬اند، مردم را با احاديثي عقلي و برهاني به توحيد و نبوت و بقيه مسائل اصلي اعتقادي رهنمون مي¬شوند. از اين¬رو، علما در آغازين مسائل تقليد، تقليد در مسائل اعتقادي را جايز نمي¬دانند و آن را نيازمند برهان و استدلال عقلي مي¬شمرند که هرکس در آن، بايد به يقين برسد و اصول دين را كه تحصيل يقين از روى دليل در آن واجب است، موضوع تقليد ندانسته اند. 
 در امور اعتقادي نه زرو و اکراه کارساز است و نه تقليد. دين و اعتقادات هنگامي ارزشمند است که از روي تفکر، تعقل و به دور از اکراه و تقليد باشد. قرآن کريم همان گونه که از تقليد پدران در اعتقادات نهي مي کند، دين اکراهي را نيز نفي مي¬نمايد.  شايد، راز نفي اکراه از دين و اعتقادات عدم اکراه بر اعتقادي خاص باشد. چراکه مقوله دين و اعتقاد اصلا قابل اکراه نيست. ممکن است کسي را به اقرا ر به ديني بتوان اکراه کرد اما اعتقاد بدان، خير. اعتقاد و حرکت عقلی، قرار گرفتن تحت مديريت و سرپرستی عقل در ناحيه‌ی اعتقادات در مرحله‌ی ابتدايي و تقليد قرار گرفتن تحت مديريت فقه در ناحيه‌ی عمل است که امروزه به شکل تقلید رخ نموده است و در حقیقت چيزي جز مديريت و سرپرستی سنت که همان سرپرستی خداوند و رسول الله صلي الله علیه و آله است، نمي‌باشد.

دين ضد عقل!
 خداوند حکيم، قوانين زندگي انسان را تابع مصالح و مفاسد واقعي قرار داده و خوبي¬ها و پاکي¬ها را حلال و خبائث و بدي¬ها را حرام کرده  و پاکي¬ها را براي پاکان و آلودگي¬ها را براي آلودگان قرار داده است؛  از اين رو، گزاره¬هاي دين کاملا مطابق حکم عقل است. بدين جهت، علماي علم اصول گفته¬اند: هرچه عقل حکم کند، شرع نيز بدان حکم مي¬کند و هرچه شرع حکم کند عقل نيز بدان حکم مي¬نمايد.  به همين دليل گزاره¬اي که ضد عقل باشد را نمي¬توان ¬گزاره¬ي ديني ناميد. آنکه قوانين شرع را پايه¬ريزي کرده، حکيم و عادلِ مطلق است وحکم مخالف عقل را در دين راه نداده است. البته راه عقل به فهم بعضي از گزاره¬هاي دين بسته است و اين به دليل محدوديت عقل بشري است و چيزي از کرامت عقل نمي¬کاهد.  

تعبد و تسليم
 اينکه عقل نمي¬تواند همه مسائل را درک کند، مسئله¬اي پيچيده و غير قابل فهم نيست. عقل براي فهم درست برخي چيزها احتياج به ياور و همراه دارد. اين بازو براي عقل چيزي جز وحي و نقل نيست. بسياري از مطالب دقيق اعتقادي و قريب به اتفاق مسائل فقهي با حکم عقل به تنهايي قابل دسترسي نيست؛ هرچند عقل خود به عنوان يکي از منابع احکام نقش عمده¬اي در استنباط احکام فقهي ايفا مي¬کند؛ چرا که حيطه¬ي شناخت عقلي محدود است و عدم حکم به چيزي در ناحيه¬اي که شناختي از آن وجود ندارد، خود مسئله¬اي عقلي است. برخي از مسائل دنياي مادي و تقريباً همه‌ی مسائل مربوط به آخرت از هيطه¬ي عقل خارج است. حتي در اين دنيا براي اينکه زندگي خوبي داشته باشيم نيازمند به تجربه¬هاي فراوان و پي¬درپي هستيم تا ويژگي¬هاي چيزها را بشناسيم و از درگيري¬هاي زندگي با آن بکاهيم. درباره¬ي آخرت که مسئله روشن است؛ زيرا عقل راهي بدان ندارد. بله، تنها مي-تواند بعد از اثبات وجود خداي حکيم و عادل، حکم کند که مقتضاي حکمت و عدالت وجود جهاني ديگر است. اما آن جهان چه خصوصياتي دارد، چه روابطي برآن سرا حاکم است، براي ساختن آينده¬اي خوب چه بايد کرد؟ چگونه خود و روابط خود را مدیریت کرد آنها را به چه مدیری سپرد تا همه‌‌ی زوایا و قوای وجودی مادی و معنوی انسان را رشد دهد و علاوه بر دنيای فعلی، جهان پسین را نيز مدیریت کند؟ اين¬ها سؤالاتي است که پاسخ آن بر عهده¬ي وحي و کساني است که بدان خطاب شده اند.  و عقل بدان راهي ندارد؛ چرا که عقل انساني محدود است.
 کساني که مي¬خواهند در همه جا ـ حتي آخرت ـ  با پاي عقل راه روند، همانند کودکي¬ اند که مي خواهد از راهي ترسناک و پر از خطر عبور کند و بدون توجه به نهي پدر حرکت مي¬کند. او به اين تعقل نرسيده است که دست را در دست پدر بگذارد؛ از اين-رو هرچند از پدر آزاد مي¬شود؛ ولي اسير تاريکي و خطرهاي بي¬راهه مي شود و هرمقدار چشم بازکند و حواسش را به کار گيرد، بازهم بي¬عقلي کرده و آن را ناديده گرفته است. اما کودکي که به اين تعقل رسيده تا دست در دست پدر نهد تا او را راه برد؛ هرچند نسبت به او به عبوديت رسيده است؛ اما پدر، با علم و مهرباني خود او را راه مي¬برد و حتي اگر کودک در اين حال چشم بربندد، ديگر بي¬عقلي نکرده است که مقدمه¬ي اين چشم بستن، شناختي عميق از پدر و مهرباني و بي¬نيازي او نسبت به فرزند و علم او نسبت به راه پيش¬روي او است. چنين کودکي از خطرات احتمالي آينده رهيده است و از آنها آزاد ¬شده است.
 اين چشم¬پوشي اختياري از اختيار خود و دست دان به پدران ديني، تسليم، ايمان به غيب و تعبد نام دارد. تعبد به معناي تعطيل کردن عقل نيست، هرچند در امور تعبدي عقل راه ندارد؛ اما پيش¬زمينه¬ي قبول چنين مسائلي و دخالت ندادن عقل، يک حرکت عقلي فعال و پيچيده است. بعد از اينکه عقل دست انسان را در دست خدا گذاشت و نياز به پيامبر و امام را به انسان فهماند و او را با توجه به نياز به حرکت در دنياهاي ناشناخته¬ي پيش¬رو و با روابطي ناشناخته¬ و پيچيده¬تر به تسليم در مقابل امر پروردگار کشاند؛ بعد از اينکه عقل انساني راهي به آن دنياها نيافت و سرّي از آن سراپرده غيب را افشا نکرد، ديگر اجازه¬ي دخالت در اموري که بدان راه ندارد را به خود نمي دهد و تسليم محض پروردگار خود مي شود، اين تسلم، تعبد نام دارد. کسي که اين حرکت عقلاني را در خود شروع نکرده، به جاي اين¬که به تعبد و تسليم برسد به بازي و سرگرمي دنيا مشغول مي¬گردد؛ هرچند که اين بازي بسيار جدي بنمايد.  
 پيش¬زمينه¬ي اين تعبد و تسليم، فهم اصل وجود الله و جهان پيش¬رو با روابطي گسترده و پيچيده و درک نياز به خبري از طرف خدا از اين روابط است که به وسيله پيام-آوري آن را بيان کند. ابتدا بايد از اصل بيماري خود مطلع شويم، سپس لزوم مراجعه به کسي که مرض¬هايمان را طبابت کند و بعد از آنکه به او اعتماد کرديم، خود را به او سپاريم. تا آن زمان که هريک از اين مقدمات در کسي شکل نگيرد، براي بهبود خود گامي برنمي¬دارد؛ هرچند طبيب دوره¬گرد بر بالينش بنشيند. کسي که از بيماري خود ناآگاه است براي درمان اقدام نمي¬کند. بعد از فهم آن اگر از آن رنج نبرد يا خطر آن را درنيابد، نمي-تواند از طبيب بهره گيرد. بعد از رنج و فهم، اگر به وجود روابط واقف نباشد، نبست به طبيب و دارو تمکين نمي¬کند. هنگام تزريق دارو به عضله، اعتراض کسي که روابط را نمي¬داند، اين است که گلوي من دردناک است، نه عضله¬ام. اين طبيب است که بايد او را به روابط حاکم بر وجودش آگاه کند. بعد از اين آگاهي، نه مراجعه به او براي بيمار سخت است و تمکين از دستورات او.
 هرگاه بدانيم ممکن است در نهاد خود آتشي بيفروزيم  که بر جانمان شعله کشد  يا چشم خود را به¬دست خود درآوريم  يا در اين هستي خود را بي¬ارزش و نابود کنيم،  همان عقل حکم مي¬کند که راه امني در پيش گيريم و به دژي محکم پناهنده شويم.
اينک يکي از اصول مهم مديريت جهادی نسبت به کساني که تحت مديريت قرار مي‌گیرند، رخ عيان مي‌کند و آن تسليم محض و بي‌چون و چراي انسان نسبت به مديران الهي است. اين تسليم ـ برخلاف مديريت‌های معمول اصطلاحي ـ نه از سر اجبار و اکراه کور و مقهور است؛ بلکه با زمينه‌های عقلانی بينا و با اختيار و چشم پوشی رها از اختيار خود است تا جايي که انسان به وحدت اختيار با سرپرست الهی خود ـ که همان اختيار خداوند است  ـ نائل شود و نياز و اضطرار خود و تمام عالم را به اين گونه سرپرست بفهمد  و تسليم محض آنان ـ که همان دست يافتن به حقیقت ايمان است ـ گردد.
روشن شد وظیفه‌ی توده‌ی مردم در قبال مديران الهی تبعيت از آنان و گردن نهادن به مديريت آنان با اختيار و آزادي کامل و با درک نیاز به مديريت آنان است. هنگامي که مردم به تسليم و قبول اوامر مديران الهي گردن نهادند وظيفه‌ی مدير و سرپرست الهي نيز از حد تبيين به اجرا ارتقاء مي‌یابد. انسان طبيعي هرگاه از طبيعت مادي خود خارج شد، برای رسيدن به مقاصدي بلندتر نياز به مديريتي جديد مي يابد . اين مديريت در تمام حدود و ثغور انساني انسان راه دارد. از فکر و عقل گرفته تا وهم و قلب و احساس و ایمان و دنيا و آخرت. همه‌ی اینها نياز به مدیريت دارد؛ چراکه همگي اينها به هم مرتبط‌اند و در هم اثر مي‌گذارند. هنگامی که مردم به اين نيازها واقف شدند و فهمیدند که برای تأمين این نيازها نیز باید برنامه ریزی و اجرا کرد. در صورت شناخت قانون و مدیر جامع و کارآمد به آن‌ها رجوع مي‌کنند. این رجوع مردم، وظیفه‌ی مدیران الهی را دو چندان می‌کند تا هم راه را بر اینان بنماید و هم الگوی آنان باشد و بدانان بنماياند که در صورت اجرای اين قانون چه زندگي زيبايي را می‌توانند برای خود رقم زنند و هم اگر در این راه کسی به ظلم، مقابل حق‌پویان قرار گرفت از آنان دفاع نماید.  از اين جا است که اجتماع مردم حول محور ولی خدا و قبول سرپرستی و مدیریت معصوم برای راهيابي آنان به حقیقت، از اصول اساسی هدایت و مدیریت الهی آنان است و موجب وصول به درجات عالي است که خداوند برای انسان پيش بيني کرده است و اگر اين مديريت و سرپرستي قبول نشود، ديگر اعمال نيز مقبول نيست.  
 با توجه به مسائل پيش گفته حدود و ثغور رواياتي که  به شدت از دخالت عقل در دين خدا و قياس در احکام آن نهي مي¬کند مشخص مي¬شود. از امام سجاد عليه السلام نقل شده است که فرمودند: «إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُصَابُ بِالْعُقُولِ النَّاقِصَةِ وَ الْآرَاءِ الْبَاطِلَةِ وَ الْمَقَايِيسِ الْفَاسِدَةِ وَ لَا يُصَابُ إِلَّا بِالتَّسْلِيمِ ....؛ به دين خدا با عقول ناقص و نظرات باطل و قياس¬هاي فاسد نمي¬توان رسيد. و تنها با تسليم مي¬توان بدان دست يافت».¬
چنانچه عقل دست در دست وحي دهد و با نور آن حرکت کند، مي¬تواند قدرتي صد چندان يابد تا در انتخاب¬هاي حساس درست عمل کند و صاحب خود را به سلامت از خطرات برهاند.

 
ارمغان عقل
 رسيدن به اين ثمره¬ي گوارا، ارمغاني گران¬بها از جانب عقل است که با سنجش¬هاي خود راه¬هاي صعب العبور را بر انسان هموار کرده است و نياز به وحي و نبوت را گوش¬زد مي¬کند. نيازي بيش¬تر و پيش¬تر از هواي تنفس؛ که حتي مرگ بدون آن مرگي جاهلانه است.
 با سنجش¬هاي عقل است که از بين معبودهاي فراوان و دروغين، خداي حقيقي را مي-توان يافت و با فهم بي¬نيازي او و نيازهاي فراوان خود ـ نيازهاي دنيا و آخرت؛ مادي و معنوي؛ فردي و اجتماعي و هزاران نياز ديگرـ خود را به دامان بي¬کرانش ¬افکند و ابراز نيازي جديد به آن بي¬نياز مطلق ¬کرد و راهنما ¬طلبيد و چگونگي برآورده شدن نيازها را خواست و بر خدا است که بر خلائق منت گزارده و راهنمايان و اولياي خود را در لباس پيامبران و اوصياي آنان به انسان¬ها معرفي نمايد تا آدمي با مودت و تسليم خود نسبت به آنان، هدف از آفرينش خود را به درستی مدیریت کرده باشد.

خداي مهربان
 با ابزار عقل مي¬توان وجود خداي مهربان و بي¬نياز را درک کرد. آنکه در عين بي¬نيازي از ما و بدون چشم داشت همه¬ي هستي را به پاي ما ريخته است. ما را با خود آشنا کرده و نعمت¬ها را بر ما تمام کرده است. کوچک¬ترين نعمت او بر ما نعمت¬هاي مادي است که براي ما بسيار است. آدمي را از آبي بي¬مقدار آفريد و تمام استعدادها را در نهادش نهفت؛ پدر و مادر را بي¬مزد و منت به خدمت او گمارد و از انواع بلاها دور داشت.  فهم اين مهرباني در ما مسئوليت و حرکتي را مي‌آفريند و ما را دل بسته‌ی خود مي‌نمايد؛ همان گونه که درک وجود نعت‌های بي‌شمار او.
 
 نعمت¬هاي خدا
 يادآوري نعمت¬هاي خداوند مي¬تواند محبت خداوند را در جان انسان شعله¬ور کند و قلبي که جايگاه محبت خدا شود، مورد محبت خداوند قرار خواهد گرفت.  از اين¬رو توجه به نعمت¬ها و عظمت آن¬ها آثاري شگرف دربردارد؛ آثاري همچون محب و محبوب خدا شدن که خود سرچشمه¬ي همه¬ي خوبي¬ها است.
 در عظمت و بزرگي نعمت¬هاي خداوند مي¬توان گفت: تنها يک نعمت او با تمام دنيا برابري مي¬کند. چه کسي نعمت بينايي خود را با کاخ¬ها، آسودگي¬ها، زرق و برق¬ها و با تمام دنيا عوض مي¬کند؟ از اين¬جا آشکار مي¬شود که ارزش تنها بينايي ما، از تمام دنيا فراتر است. بگذر از بيکران نعمت¬هاي الهي که در آن غوطه¬وريم و بگذر از بلاهايي که اگر بلا گرداني خداوند نباشد، يکي از آن¬ها براي نابودي ما کافي است؛  از اين¬رو به حق، اگر درياهاي مرکب و درختان قلم، دست به دست هم دهند تا داده¬هاي خداوند را شماره کنند، باز هم ناتوان¬اند.     
 حال در برابر اين نعمت¬ها بر ما چه وظيفه¬اي است؟ در برابر سمع و بصر و فؤادي که بي¬حساب به ما داده شده است، چه مسئوليتي داريم؟ آيا اين نعمت¬هاي بي¬پايان شکري به عهده¬ي ما مي¬نهد؟ وچگونه بايد آن¬ها را سپاس گفت؟
  شکر نعمت دهنده، حکم عقل است. اگر کسي چيزي به ما بدهد از او تشکر مي-کنيم و سعي در جبران آن داريم. حال در مقابل خداوندي که از همه بيشتر به ما لطف کرده و نعمت داده است، چگونه مي¬توانيم جبران کنيم؟ البته سپاس¬گزاري از نعمت¬هاي خداوند، در حقيقت شکر از خويش است.  کسي که خداوند را سپاس مي¬گزارد، با زبان شکر، خود را نيز مي¬ستايد؛ که او هم خدا و هم نعمتش را شناخته و هم نعمت را از او مي¬داند و در جايگاهش مي¬نشاند و از آن بهره مي¬گيرد. چنين معرفتي، شکر از خويش را نيز دربردارد و خداوند به چندين برابر جبران مي¬کند. 
 
عصيان
 اگر با نعمت¬هاي خدا به مقابله با او برخيزيم، چه ستم بزرگي کرده¬ايم؟ خواه ناخواه عصيان خداوند با نعمت¬هايي است که او به ما داده است. روزي از او مي¬گيريم و با دست و زباني که او به ما داده است با او مخالفت مي¬کنيم. پسري که با امکانات و اموال پدر به جنگ او رود چه ظلمي در حق پدر روا داشته و چگونه بايد او را مجازات کرد؟ حال هرچه امکانات اهدايي بزرگتر و ارزشمندتر باشد و هرچه آن کس که اين امکانات را بخشيده، گران¬قدرتر باشد، ستم روا شده نيز عظيم¬تر است.
 ما کساني هستيم که رزق و روزي او را مي¬خوريم، مقهور او و در محضر اوييم و مرگ و قيامت¬مان در پيش است.  با اين همه ضعف¬ها و نيازها باز اين¬گونه متکبرانه به عصيان در مقابل او مي¬پردازيم. چه چيز انسان را در مقابل پرودگارش مغرور مي¬کند ؟ اين عصيان و سرکشي است که انسان را از مديريت الهي مردان خدا محروم مي‌کند؛ چرا که منجر به عدم قبول سرپرستي اولياء الهي مي‌شود.
 
عدم قبول سرپرستي مديران الهي
 می‌توان گفت: گناه عبارت است از عدم قبول مديريت و سرپرستی مدیران الهی. اين عدم قبول سرپرستی چه در ناحیه‌ی اعمال فردی و چه در امور اجتماعي آثاري از خود برجا مي‌گذارد. اعمال انسان با تمام هستی و با تاريخ و جامعه ارتباط دارد. يک عمل، هیچ گاه بريده و منقطع از عالم نيست و کششی به وسعت تاريخ و امتدادی تا قیامت و سرای ديگر دارد. این ارتباط گسترده آثاری به مراتب وسیع¬تر از اصل عمل برای انسان رقم می‌زند که گريبان‌گیر انسان مي¬شود. بسان دومينو که ضربه¬ی اول، حرکتی تا ¬پایان به دنيال دارد؛ مگر اينکه خداوند حلقه اتصال عمل و اثر آن را از آن جدا کند.  کسی که ديگري را گمراه کرده، هم باعث شقاوت ابدی وی شده است و هم موجب گمراهی با واسطه¬ی ديگراني که تا هميشه با آن ضلالت، گمراه می¬شوند. و شاید يکي از اسرار خلود در آتش همين باشد و دلیل ديگر آن، نيت انسان¬ها؛ که اگر تا ابد در دنيا مي¬ماندند بر طاعت يا کفر خود اصرار داشتند.
 با اين توضيحات، کم کم جواب اين سؤال که چرا بايد با دشمنان خدا جهاد کرد و چرا بايد با نفس جهادي سخت‌تر و بزرگتر نمود و پنجه در پنجه‌اش کرد، رخ مي‌نمايد؛ که دشمن خدا مانع به پاداشتن شعائر دينت مي‌شود و دشمن درون سنگ راهت که سبکبار پرواز کني  و تحت مديريت اولياي الهي قرار گيري.
 از اين رو است که با عزم رسیدن به هدفی که مدیریت الهی برای انسان طرح کرده است بايد به راه افتاد و حرکت کرد و تسليم بود و موانع را برطرف کرد هم تعبد و تسليم داشت و هم از عصیان و گناه دوری کرد و هم برای این راه دور و دراز پاهايي ساخت که در لحظه از سرعت نور رهروتر باشند. براي رسيدن به چنين نتيجه بايد هم با تمام توان حرکت کرد و هم همه قوا و استعدادها را در اين حرکت به کار گرفت و هم هماهنگ و در يک جهت حرکت کرد.

وحدت حرکت
عقل حکم مي‌کند که تمام حرکت¬ها، استعدادها، قدرت¬ها و در يک کلام تمام دارایي‌ها بايد در يک جهت و هماهنگ مدیريت شود، اگر کارهاي مختلف به ظاهر متفاوت¬اند، اما بايد همه در يک هدف و جهت باشند؛ همچون ماشيني که همه¬ي حرکت-هاي متفاوتش دست در دست هم براي حرکتي بزرگتر و روبه جلو است و الا نه اينکه حرکتي رو به جلو نداريم؛ بلکه خسارت‌ها به بار آورده‌ایم و امکانات‌مان را هدر داده‌ایم؛ از اين رو، دين مجموعه¬اي است هماهنگ و هنگامي که در جان آدمي مي¬نشيند و آن را مديريت مي‌کند، يک هدف را دنبال مي¬کند و همه فکر و ذکر و فعل انسان را در يک هدف به جريان مي¬اندازد؛ هرچند اعمال و حرکت‌های مختلف مؤمن در ظاهر متفاوت باشند.  اين وحدت جهت در جامعه اسلامي نيز به ملاک واحد شکل مي‌گیرد؛ چرا که در جامعه‌ی خود آگاه اسلامي ـ‌که تک تک افراد با پيش زمينه‌های معرفتي اسلامي رشد کرده و بالنده شده‌اند‌ـ همين تفکر جريان دارد و اصولا جامعه‌ی اسلامي به مثابه‌ی بدني واحد است. در نتيجه افراد متفاوت هنگامي که در اجتماع جايگاه خود را مي‌یابند و نسبت به مدير جهادي، جهاد گونه تمکين مي‌کنند و وظايف مختلف را به عهده مي‌گیرند؛ هرچند هرکدام کار متفاوتي را دنبال مي‌کنند اما همانند پيچ و مهره‌های يک مجموعه هدف نهايي آن واحد و هماهنگ است و کار هر کدام به همان نسبت ارزشمند؛ از اين رو، همان گونه که نمي‌توان کسی را تحقير کرد و کوچک شمرد، کار او را نيز نمي‌توان کوچک شمرد که کارهاي کوچک در مجموعه‌ها و اهداف بزرگ جايگاهي عظيم مي‌یابد و نقشی مهم ايفا مي‌کند.
 نکته‌ی جالب اين است که دين چنين مديريتي را براي انسان رقم زده است که حتی از خواب، خوراک و ريز و درشت کارهاي انسان نگذشته و آن را نيز با کنترل انگيزه‌ها و نيات، مديريت کرده است. از این رو آدمي نه تنها بايد اعمال خود را مدیریت کند بلکه باید تمام استعدادهاي خدادادي خود را از قبيل، عقل، قلب، فکر، احساس، عواطف، عشق و حتی انگیزه‌ها و نيات خویش را نیز تحت سرپرستی قرار دهد؛ تا همه‌ی حرکت‌هاي به ظاهر کوچک و کم ارزشش، بزرگ، با ارزش و گامهايي بلند گردد براي راه‌های طولاني پيش رو. اين مديريت در دوحیطه مديريت باطنی و ظاهری جریان دارد. 

الف. مديريت باطني
براي اين‌که مديريت جهادي شکل بگيرد، انسان باید در دو مرحله مورد مديريت قرار گيرد؛ مديريت باطني خود و نيروهاي دروني خود و مديريت حيات ظاهری و مادی. در هر دو بخش قسمتي از اين مديرت را انسان، خود رقم مي‌زند و بخش ديگر آن را بعد از طي مراحلي و با پيش زمينه‌هايي ـ‌که برخي از آن‌ها بيان شد‌ـ به دست مديران لايق الهي مي‌سپارد، تا آن‌ها راه را به او بنمايانند و راه‌بری کنند؛ البته در اين بخش نیز اين، خود انسان است که با بينش‌هايي که براي خويش فرآهم آورده است مديران الهي را برمي‎گزيند و خود را مشمول سرپرستي آنان مي‌کند و به نسخه‌‌هايي که آنان مي‌پيچند عمل مي‌کند.
همان گونه که بيان شد، اين سرپرستي و مديريت هم باطن انسان و زندگي معنوي او را دربر مي‌گیرد و هم حیات ظاهری وي و زندگي مادي او را. کسی که مديريت جهادي را مي‌طلبد، بايد ابتدا در باطن و درون خود با همت و تلاش بسيار و با جهاد با نفس، خود و احساسات خود را مديريت کند و آن‌ها را به مديران لايق الهی سپارد. بدين معنا که آن‌ها را  بعد از شناخت خود، خدا و نياز به اين نوع مديريت، استعدادها  و نيروهاي باطني، خود را تحت فرمان الهی در آورد و آن‌چه خداوند براي انسان رقم زده است، همان را اختيار کند، تا هدفی را که خداوند از خلقت، برايش ترسيم کرده است به گونه صحيح پي‌گیرد و همان را بپويد.

مديريت تمام دارايي‌ها
لاجرم، هرکس در اين دنيا خرج می‌شود و از دست مي‌رود؛ پس ارزش انسان به چيزي است که خود را براي آن فدا مي‌کند. فدا شدن براي دنيا، مردم، پست و مقام و شيطان و شيطنت‌هاي او از تو کوچک‌ترند و عقل حکم مي‌کند که خود را خرج آنان نکني. اين تنها خداوند است که بزرگ و بي‌نياز است و ارزش آن را دارد که انسان خود را براي او فدا کند که بازهم درحقيقت خرج شدن براي خدا نيست که خداوند بي¬نياز است و مي¬افزايد.
هنگامي که مال، جان و استعدادهاي ما خواه ناخواه خرج مي¬شود، هنگامي که نيروهاي خدادادي يکي پس از ديگري از دست مي¬رود، وقتي جواني، تندرستي و ديگر نعمت¬هاي خداوند فنا مي¬شود؛  عقل حکم مي¬کند آنها را به کسي بفروشيم که بيشترين سود را ببريم.   اين سرمايه ـ که سرآمد آن جان آدمي است ـ را مي¬توان به پول سياه فروخت و خسارت خريد و مي¬توان به کسي داد که خود، آن¬ها را به ما هديه کرده است  و بهايش را به چندين برابر مي¬پردازد.  و اين تنها تجارتي است که در آن باخت و خسارتي نيست. همچون پدري که به فرزندش هديه¬اي مي¬دهد و او را از بازار مکاره¬اي که برايش انواع دام گسترده است، آگاه مي¬کند. به او مي¬گويد اگر خواستي با اين مال دادوستد کني، خودم با تو تجارت مي¬کنم و از همه بيشتر سود مي¬دهم. کسي در اين بازار مکاره به تو سود نمي¬دهد، گرگ صفتان در کمين دريدنت¬اند.
اين تنها خدا است که با نعمتهايي که خود داده است تجارت مي¬کند و به چندين برابر سود مي¬دهد.   
 تنها صرف استعدادها در راه خدا است که نه تنها آنها را نمي¬کاهد، که مي¬افزايد. مي¬توان اعتقاد، عمل، دل و جان خود را نزد خدا به امانت گذاشت و آن را بهتر از اول دريافت کرد.   مي¬توان همه¬ي هستي خود را به چندين برابر ثبت کرد  تا در جهان پسين چيزي از ما کم نشده باشد و به قماري لوده خود را نباخته باشيم.  نتيجه چنين تجارتي، نه تنها نجات از عذاب سنگين از دست دان¬ها و از دست روفتن¬ها است، که عمده بار آن به دست آوردن¬ها است. آن هم به دست آوردن صفات خدايي. کسي که جان و مال و امکاناتش را به خدا سپرد، خداوند نيز مدیریت و سرپرستي او را به عهده مي گيرد و‌ اراده‌اش را به وي مي¬سپرد و او را خدايي مي¬کند. او مَثَل خدا مي¬شود و هميشه زنده است. با گوش او مي¬شنود؛ با دست او کار مي¬کند؛ با پاي خدا مي¬رو؛ با نور او مي¬نگرد و با زبان او سخن مي¬گويد و همانند خدا با سرانگشت «کُن» هنر آفريني مي¬کند و اختيار عالم تکوين را در دست مي¬گيرد  و هردم ميوه¬اي شيرين برمي¬آورد.  از اين رو، در آخرت هرکس بهشتش را برپايه اشتهايش و با اراده¬ي خود مي¬سازد.  اين مديريتي همه جانبه از تمام دارايي‌ها به شمار مي‌آید؛ چرا که تحت مديريت صحيح قرار دادن خود، بهترين نوع مديريت است.

مديريت استعدادها
بايد به جام جهان نمای خود نگريست و استعدادهاي خود را کاويد و هر کدام را در جايگاه خود نشاند و با گام شکر از همين زمينه¬هاي اندک بهره¬هاي فراوان برد،  دست به دست وحی داد تا جانمان را زياد کند  و با هدایت خود از بیراهه برهاند. 
همه استعدادهاي خدادادي خوبند. هر نيرويي که خداوند در نهان بشر نهاده است، نيازي از نيازهاي او را برآورده مي¬سازد؛ حتي نيروهايي که در نظر ما منفي مي¬نمايد؛ که مقتضاي حکمت و آفرينش بي¬نقص حضرت حق چنين است.  خشم و غضب، مايه¬ي حفظ مرزهاي شخصي انسان است. شهوت موجب حفظ نسل آدمي و خودخواهي باعث جلب منفعت و ترس عامل دفع ضرر؛ وحتي شيطان علامت حرکت صحيح است.
پرسش مهم آن¬که چگونه مي¬توان اين¬ها با مديريت صحيح اين استعدادها از آن‌ها بهره‌مند شد و درجايگاه خود نشاند.

مديريت احساسات و عواطف
اين نوع مديريت در نظام‌های مدیريتي دنيا مورد توجه قرار نمي‌گیرد؛ چرا که احساسات و عواطف و انگيزه‌ها و نيات انسان‌ها نفعی برای مدیران و حاکمان مادی ندارد. اما در نگاه دینی که آخرت انسان نیز باید مدیریت شود، توجه همه جانبه به نيروها و استعدادهاي انسان ضرورت مي‌يابد. چرا که همه‌ی قوای انسان بايد رشد يابد و به فعليت برسد. و جالب آن است که با اين مديریت ترس‌ها، ضعف و فقرها تبديل به خوبي‌ها امن‌ها و غناها مي شود. نيروي ترس باعث خدا ‌ترسي مي‌شود و با توانايي انجام کار، نيروي اطاعت حضرت حق و حتي با شهوت، اشتهاي طاعت او حاصل مي‌شود.  نیت آدمي نيز اثری ژرف و مستقيم در ارزش¬گذاری اعمال و دستاوردهاي آخرتی آن دارد.   با پاي نيت مي‌توان از حرکت ديگران بهره برد و راه‌های رفته ديگران را به حساب خود آورد. با پاي نيت مي¬توان گام¬هاي بلندتري حتی از اصل عمل برداشت؛ از اين¬رو، عمل به ظاهر کم، اگر به خدا پيوند خورد، فزوني مي¬يابد و عمل بسياری که با خدا رابطه¬اي ندارد، وزنی ندارد.  کسی که تنها خداوند و امر او، وی را حرکت می¬دهد، با کسی که دنيا و چشم مردم او را به تلاتم می¬افکند يکسان نيست.
مديريت نيت
خود نيت نيز مراتبي دارد و مي¬توان آن را فزونی داد. نيات افراد مختلف بسته به گستره¬ی نگرش آنان است. نيت را مي¬توان به دو گونه¬ی کمي و کيفي گسترش داد.
رشد کيفي: رشد کيفي نيت آن است که انسان از همه عوامل آزاد شود و محرک اعمال و عبادت او تنها خدا باشد و حتی بهشت و جهنم در آنها تأثير نداشته باشد.  همچون بردگان از ترس جهنم سر به عمل نسپارد يا همچون بازرگانان به طمع بهشت رو به عمل نيارد؛ بلکه از جهنم و بهشت آزاد گردد و چون خدا را سزاوار عبادت شدن مي¬بيند، پرستش کند.  اين نگاه، عمل را از حد ترس و طمع آزاد مي¬کند و تا جايي مي¬رسد که رضایت خدا اجر آن مي¬گردد.  ظاهر عمل دو نفر هرچند می‌تواند يکي باشد؛ اما خداوند با انگيزه‌ها و نيات کارها را نقد مي‌زند. به عنوان مثال، انفاق انسان مي‌تواند به دلائل و انگيزهاي بسياری صورت گيرد: عمل به وظيفه‌ی الهی و دستگيري از خلق خدا، دلسوزی و نوع دوستی، وظيفه‌ی انسانی، خجالت از اطرافيان يا کم رويي و خجالت از رد درخواست ديگري، ريا و سمعه. ارزش اين نيات متفاوت است؛ برخی نيز نه تنها ارزشمند نيست که باعث سقوط اصل عمل مي‌شود چرا که از شرک سردر مي‌آورد. 
رشد کمي: وفور نيت آن است که تمام زندگي انسان تحت سيطره¬ی نيت قرار گيرد؛ حب  و بغضش، خور و خوابش و حتي شهوت و غضبش را براي خداوند و در راه او قرار دهد. اعمال متفرقه يک هدف را دنبال کند و همه¬ی زندگي و همه¬ی اعمال انسان را فرا گيرد.
وفور نيت، معناي ديگري نيز دارد: انسان چون محدوديت، فقر و ضعف دارد و نمي-تواند در همه¬ی زمان¬ها و مکان¬ها نقش¬آفرين باشد، نمي¬تواند همه¬ی قدرت¬ها و ثروت¬ها را در راه خدا صرف کند و در همه صحنه هاي خير تاريخ حضور داشته باشد، مي تواند با پای نيت در همه¬ی صحنه¬هاي خير تاريخ حضور داشته باشد؛ بدين معنا که چون دوست داشت همه¬ی اعمال خير را انجام دهد، به فضيلت آن¬ها می¬رسد.  انسان مي¬تواند با امام خويش و با امکانات نداشته در همه¬ی صحنه¬ها حضور يابد و خود را برای حضور در همه¬ی صحنه¬ها آماده کند. چنين کسی نيت مي¬کند که اگر امام وظيفه¬اي به او سپارد با تمام قدرت آن را انجام دهد؛ از اين¬رو در روايت است: کسي که بگويد ياليتنی کنت معهم فافوز فوزا عظيما خداوند ثواب حضور و شهادت با شهداي کربلا را به او مي¬دهد.  از اين¬رو، مي¬توان با پای نيت راه¬های بسيار دور را در زمانی بسيار کوتاه حتي تا مقامي چون مرتبه¬ي اصحاب سيد الشهدا پيمود و در ثواب، شريک آنها بود؛ چرا که هرکس که عمل گروهي را دوست بدارد، از آنها است.

مديريت عشق
کساني که با اين پيش زمينه‌ها و حرکت‌های عقلانی، با محبت شديد، دل در گرو خدا دارند  و عاشق خدا شده‌اند ديگر ميان عشق¬ و عقل¬شان تعارضي نيست. چنين عقلي، عقل عاشق است و عقل عاشق، عقلي نيرومند و نافذ. بالاترين مصداق صاحبان عقل عاشق، اهل بيت عليهم السلام اند.  امام حسين عليه السلام با همين شيدايي و تعقل، همه¬ي هستي خود را در راه خدا مي¬دهد؛ چرا که خرج شدن خود و همراهانش را در غير اين راه خسارت مي¬بيند. اين سنجش دقيق و صحيح، جز با عقل عاشق حسيني امکان¬پذير نيست. او خود را نباخته بلکه وجود خودش را نزد محبوب، پايدار و ابدي کرده است. با اين بيان آشکار می‌شود که حتي عشق و گرايش انسان نيز مي‌تواند تحت مديريت جهادي الهی قرار گرفته و نتايج خيره کننده‌ای به دست دهد که در حال عادی قابل دستيابي نيست و مي‌تواند انسان را با سرعت نور و فراتر از آن راه ببرد تا جايي که سر از ديوار هستي فرازتر نهاد.

مديريت غم و شادي
 آنکه به خداوند پيوند خورده و به شرح و وسعتي رسیده و قواي خود را به مديريت الهي اولياي خدا سپرده و نوراني و دريادل شده است ديگر طوفان‌ها در او موج نمي‌آفريند و رودها لبريزش نمي‌کند.  اين که چه چيزي مرا حرکت مي‌دهد، غم و شادي انسان از چيست و چگونه بايد مديريت شود، بسيار مهم است. از اين‌رو، حتي دردها و رنج‌ها و غم و شادي‌ها را نيز بايد مديريت کرد.

براي اين‌که بزرگي اشخاص را بفهمي کافي است دردها و رنج‌هاي آن‌ها را بداني. چه چيز مرا غمين مي‌کند و به تلاتم مي‌افکند؟ چه دردي در نهادم مرا مي‌سوزاند؟ آيا تنها از رنج خودم، خانواده‌ام و نزديکانم رنج مي‌برم يا غم بينوايان هم رخم را مي‌پژمرد؟ آيا نسبت‌های عادي را رها کرده‌ام و از آن‌ها بزرگتر شده‌ام تا مؤمنين را نيز کسان خود بدانم و بلاي آن‌ها را بلاي خودم.  آيا بلای وليّ‌ام را بلاي خود مي‌دانم؟ که رسيدن به اين لطافت روحي حمدي از جنس شکر مي‌طلبد.  
کسی که در داد و ستدها بي‌باک است و مراقب سرمايه‌ها نيست تا مبادا دچار غبن و کاستی گردد، سفيه است و مستوجب ملامت و سرانجام داري‌اش را به باد مي‌سپارد؛ ليکن پندار بسياري آن است که انسان تنها هنگامي دچار سفاهت و خسارت مي‌گردد که نقص مالي يا جاني گريبانش را بگيرد؛ اما مديريت مران خدا به ما مي‌آموزد احساس خسارت و غبن در از دست دادن سرمايه‌های خدادادي، در گذر عمر و صرف آن‌ها در غير جايي که خداي تعالي طراحي کرده خسارتي بس بزرگتر است. چه بسا کسانی با از دست دادن مالي ناچيز صد افسوس از نهادشان برآيد، اما با تمام شرايط و امکاناتي که خداوند براي آنها فرآهم کرده بود و در کنار مديريت خدا و مردان خدايي احساس تفريط و خسارتي نمي‌کنند؛ تا آن‌گاه که جهان ديگري را که خود رقم زده‌اند به چشم ببينند و بر خسارت‌هاشان آگاه شوند و آه حسرت و ندامت بلند کنند؛   در حالي که مي‌شد حتي با خسارت‌های مالی و مادي و با ترس و گرسنگی بر صبر و شکر و شکر و سرمايه‌ی حقيقي و معنوي افزود و درود خدا را بر جان خريد.    

مديريت نيروهاي دروني متضاد
درون انسان هوای نفسی خانه دارد که اگر زمام آن کشيده نشود، انسان را به دره نابودي مي‌کشاند. خواهش‌هاي نفساني با ابزار غفلت مي‌خواهد لذت‌هاي نقد را دريابد و حلواهاي نسيه را فراموش کند. از اين رو، تا چيزي را نقد نبيني خطر آن را احساس نمي‌کني. اگر بگويند صد ميليون سال ديگر زمين نابود مي‌شود، بي‌خيال مي‌توان خوابيد ؛ اما اگر بگويند دو ساعت ديگر زلزله مي آيد، دنيا به کامت تلخ مي‌گردد. هنگامي که دنيا از آخرت بريده و منقطع ديده شود، وقتی که جهان ديگر را و نتيجه‌ی انتخاب‌هايمان را دور ديديم، نه تهديداتي که از اين ناحيه متوجه ما است خوف و خشيتي مي‌آفريند و نه نتايج خوبي که ممکن است از آن کار نيک عايدمان شود شوق و رقبتی ايجاد مي‌کند، در حالي كه بين ما نتايج اعمالمان لحظه‌اي و نفسي بیشتر حایل نیست، شاید به قدر چشم به هم زدني، به همین نزدیکی.  از اين رو بايد از نيروهايي که در حرکت به سوي خدا با انسان به مقابله برمي‌خیزند نيز بهره گرفت. خشم و غضب تو هنگامي که در راه خدا و براي خدا به کار گرفته شد، مي¬تواند در قالب تبرّي، از محبوب دفاع کند و مايه¬ي حفظ دين و ريشه کني بدي¬ها شود که در اين صورت همان غضبِ مبغوض، مديريت شده و تبديل به بزرگترين دستاويز ايمان به خداي تعالي مي¬گردد.  شهوت مايه¬ي حفظ نسل و کيان خانواده، اجر اخروی و حفظ دين و موجب مباهات صاحب دين مي¬گردد  و حتي اگر به بلوغ برسد و از فاحشه¬هاي دنيا چشم پوشد، هم آغوش حورت مي¬کند. خودخواهي تو باعث مي¬شود که بهترين¬ها که نعمت¬هاي بي¬پايان و بهشت رضوان است از آن تو باشد و با همين خودخواهي به ايثار برسي و هرچه بخيل¬تر باشي ساوتمندترت مي¬کند؛  زيرا بدان جهت که همه¬ی خوبي¬ها را براي خودت مي¬خواهي و همه¬ی آنها را از دست رفتني مي¬يابي،  نزد خداوند ذخيرگاه مي¬سازي. با اين ديد ميتوان بدي¬ها را به خوبي¬ها تبدیل کرد.  وقتی به ضعف¬ها، نيازها و ذلت¬های خود آگاه شديم براي هرکدام چاره¬انديشي مي¬کنيم و آنها را پيوند مي¬زنيم؛ که درخت بي¬ثمر، با پيوند بارور مي¬گردد. با پيوند به قوی، غني و عزیزِ مطلق می¬توان ضعف را به قوت، نياز را به ثروت و ذلت را به عزت پيوند زد و با او قوی، غنی و عزیز شد.  چنين مديريتي در هيچ مکتب مديريتي، جز مکتب وحي و اهل بيت عليهم السلام يافت نمي‌شود.

مديريت نيروهاي پنهاني دشمن
مؤمن در پرتومدیریت اولیای الهی بینش‌های جدیدی به‌دست مي‌آورد و می‌یابد که حتی مي¬توان از امکان دشمن براي خودي¬ها خاکريز ساخت و با اسلحه¬ي او بر خودش آتش گشود.  هرگاه کسی خود را در معرض نسيم زيباي مدیریت و سرپرستی اولیای الهی قرار داد، حتی مي¬تواند از شيطاني که منتظر فرصتی برای افسار زدن انسان و سواری گرفتن از او است،  بهره برد و همو را مرکب راهوار خود نماید؛ زیرا شيطان در صدد آفت انداختن به ثمرات و کار نيک است که ديوار خراب را خراب نتوان کرد. برگ درخت ريشه دار را آفت در کمين است وگرنه آن که خشک ريشه است را برگی نمانده تا در آن طمعی باشد. به یاد دارم نماز با خضوع و خشوعی را که بي¬وضو بودنش بعد از پايان آشکار شد. بدين جهت است که روايات هدف دام شيطان را شيعيان و مؤمنين می¬داند.  حال که چنين است هرگاه ابليس تلبيسی نو از آستين بدر آورد، همین شيطنتش نشان¬گر درستی راه و عمل آدمی است و همين مسّ شیطان، تذکری برای پارسايان وباعث فزونی درجات آنان.  وگرنه تا از تو نکاهد و هر دم در نظرت جلوه¬اي نکند دست از پا نمي¬شناسند؛ گاهي در خيال¬پردازی و آرزوهاي طولاني دچار توهمت مي¬کند؛ گاهي وعده مي¬دهد؛  گاهي زشت¬رو و زشت¬خويي را بزک کرده به تو مي¬سپارد،  گاهي در کمين¬گاهش رهزنت مي¬¬شود و در فرصتی مناسب از هرجهت که راه يابد، شکارت می¬کند؛  گاهی قدم به قدم تورا با خود مي¬برد و در منجلاب زشتي و فحشا غرق مي¬کند   و بر از دست رفتنت قهقهه می¬زند و به باد استهزایت مي¬گيرد.

ب. مديريت ظاهری‌
 همان گونه که باطن و نفس انسان و حيات معنوی او احتياج به مديريت داشت، ظاهر و حیات ظاهری انسان نيز نيازمند مديريتي فعال است؛ چرا که بين ظاهر و باطن و دنيا و آخرت ارتباط وثیقی برقرار است. هر یک از مراحل زندگي انسان با مرحله بعد ارتباط دارد  و دنياي آدمي آخرت او را مي‌سازد. اعمال انسان تأثير مستقيم در حيات ابدی او دارد  و آنچه را که در دنيا کاشته در آخرت مي درود.
 اصلاح درون و باطن انسان از نظر رتبه مقدم بر ظاهر و برون است. هرگاه باطن اصلاح شد آنچه از آن مي‌تراود نيز زيبا و دل‌‌انگيز است.  هرچند عکس آن صادق نيست و نه هرکه سر تراشد قلندری داند. چه بسا، گرگی که گوسفند مي‌نماید و منافقی که پیغمبری می‌کند. اما اين بهانه که دل بايد پاک باشد و ظاهر مهم نيست، بهانه‌ای واهی است که هرکس با اندک تأملی به انگیزه‌های شيطنت‌آمیز آن پی مي‌برد. بهانه‌ای برای اباحی‌گری، شهوت پرستی، تن پروری و شانه خالی کردن از بار مسئوليت.
 برای رسیدن به باطن، روزنه‌ای و راهی جز همين ظاهر و اعمال ظاهری وجود ندارد. هرچند مراد اصلی مغز است؛ ليکن پوسته‌ها حافظ مغزهايند. هر کاری قانونی دارد و هيچ عمل و موضوعي نيست مگر این که حکمی الهی دارد. به تعبیر بسیاری از علما احکام تابع مصالح و مفاسداند؛ هرگاه بخواهيم به مصلحتي برسيم بايد همان عمل را بدون کم و کاست انجام دهيم و الا آن مصلحت از ما فوت مي‌شود.  به عبارت ديگر هنگامي به عبوديت حضرت حق مي‌رسیم و روحيات، حيات معنوی و زندگي دنيا و آخرت ما ارتقا مي‌یابد که آنچه از ما خواسته‌ا‌ند بي کم و کاست اجرا کنيم و الا به همان مقدار که از ظاهر عمل کم مي‌گذاريم، همان اندازه از اوج معنا فاصله داريم؛ از این رو، شئونات ظاهري نيز همچون باطن باید تحت سرپرستی و مديريت قرار گيرد تا با مديريت آن و سیر در جهتي صحيح ظاهر و باطن هر دو به سامان و اصلاح شود. با توجه به مطالب پيش گفته هرکس بايد وظيفه‌ی خود را و حکم اعمال خود را بداند و آن را اجرا کند.

عمل گرايي
 برای اجرايي شدن مديريت جهادي بايد دست به اقدام زد و عمل‌گرا بود. عمل گرايي از مهم ترين آموزه‌هاي ديني ما به شمار مي‌رود؛ البته نه عمل گرايي افراطی، کور و متعصب؛ بلکه عمل گرايي‌ای خالص، روشن و آگاه که پشتوانه‌اش حرکت عظيم عقلي است، که توضيح آن گذشت. عمل گرايي اگر کور ، بدون پشتوانه‌ی عقلی و بي‌بصيرت باشد، ناچار حرکتي تندرو، افراطی، متعصب، جاهلانه و خشونت گرا مي‌شود؛ همان گونه‌ که امروزه اين نشانه‎ها، نمودار توصيف وهابيت است. در مقابل عمل‌گرايي بصیر و آگاه، همراه که به تعبد و تسليم رسده است، معقول، لطیف و مهربان و در عین حال عزیز و مقتدر است که از ويژگي‌های اساسی شیعه در طول تاريخ است. در اين نگاه آگاهی، مهر و عطوفت، عزت و اقتدار بر جای جهل و تعصب، خشونت و افراط نشسته است.
 مديريت فقه
 عمل‌گرایی محتاج نقشه‌ی راهی است تا سره از ناسره جدا شود و در پيشگاه خدای تعالي برای عامل، حجت تمام باشد. از اين رو، چگونه عمل کردن يکي از سؤال‌های اساسی می‌باشد. برای عمل‌گرایی بايد يا عالم بود و يا به عالمان مراجعه کرد.
 در روايات و متون ديني به تفقه در دين بسيار تإکيد شده است و آن را يکي از ارکان تکميل کمال انساني معرفي کرده است.  مراد از تفقه در دين تنها آموختن علم فقه نيست؛ بلکه علم به آنچه مد نظر خداوند بوده اعم از اعتقادات، آگاهي، بصیرت و آنچه مردم برای عمل کردن بدان امر شده‌اند، همراه با خوف و خشيت از خداوند است.  از اين‌رو مي‌توان گفت: تفقه در دين، سه حوزه‌ي اساسي دین يعني اعتقادات، اعمال و اخلاقيات را شامل می شود و مديريت جهادی مديريتي همه جانبه در همه‌ی ساحت‌های وجودی بشر است که در دنيا و آخرت بدان نيازمندیم. تفقه در دين نقشه‌ی راه نهايي و عمده راه رسیدن به کمال است.
  این نقشه راه در زمان معصومين عليهم السلام روشن و واضح است و قول و فعل معصوم، کار را برای رهروان تمام مي‌کند. اما در زمان دسترسی نداشتن به امام عليه السلام، دین راهکاری علمی و عملی را پيش پاي بشر نهاده است تا حظ وافر ببرد و از  آن استفاده نمايد و آن رجوع به کسانی است که علم را از انبیا به ارث برده‌اند و رهرو راه آنان‌ شده‌اند.  با رجوع به آنان تفقه در دين  در سه حوزه‌ی اعتقادات، اخلاق و عمل سامان مي‌یابد. حرکت در اين راه و اخذ علم از اين آبشخور، حرکت در راه خدا و اخذ علم از اهل بيت الهي به شمار مي‌رود و رد و عدم قبول آنان، دست رد بر حرکت انبيا و در نهايت در حد شرک به ذات پروردگار است.
تقليد و مرجع آن
 تقليد در حقيقت نوشيدن علم از جام علم دانشمنداني الهي است که ويژگي‌هايي را در خود جاري کرده‌اند. مراقبت از خود و خود نگهداري، دين‌داري و دين‌مداري، مخالفت با هواهاي نفسانی، اطاعت از دستورات مولا، امور لازمي است که عالم مورد رجوع مردم بايد داشته باشد. و اين مختص تنها برخي از عالمان است و الا ممکن است دنياطلبان در کسوت علم، عوام‌فريبانه رهزن باشند.   آن کسی قابل رجوع است که چون بدو مي‌نکری ياد خدا را در دلت بزرگ کند و به آگاهي‌ات بيفزايد و عملش دلت را به آخرت گره زند  چنانچه اين ويژگي‌ها در عالمان دين باشد و همچون نسيم جانت را بنوازد، با دستگيري آنان حجت بر تو تمام مي‌گردد و اگر در راه اشتباهي هم رخ داد، مصلحت سلوک تو را به او ج قله مي‌رساند  وگرنه همچون سد شیشه‌ای، از زيبايي‌ها نشان مي‌دهد؛ لکن بدان‌ها دست نمي‌دهد و محروم مي‌گذارد.
 آن جاهلِ جري که سفسطه‌گرانه تقليد را شکلک درآوردن و کار غير آدميزاد مي‌پندارد، خود براي همه کارش به عالم آن فن رجوع مي‌کند و بي‌تأمل بر کلام بي‌پايه‌اش خط بطلان مي‌کشد.
 تقليد از ريشۀ قلاده (چيزى كه بر گردن مى‌اندازد) است. كاربرد آن در این معنا بدين ‌جهت است كه مقلّد مسئوليّت اعمال خود را به گردن كسى مى‌اندازد كه از او تقليد مى‌كند.  تا او در روز قيامت در پيشگاه خداوند حاضر شود و مسئوليت و حجيت فعل خود را به عهده گيرد که اگر به طور ناصحيح اجتهاد کرده است آیا حجت ظاهري داشته و يا بايد پاسخ‌گوي فتواي خود باشد.
 آموزه‌های علم فقه ـ‌که علمِ عمل است‌ـ حيطه‌ی تقليد را غير ناحيه‌ی اعتقادات مي‌داند و تقليد در اعتقادات را ناروا مي‎شمارد؛ در نتيجه، اصول دين كه تحصيل يقين از روى دليل در آن واجب است، موضوع تقليد نمي‌باشد و تنها احكام فرعى دين موضوع تقليداند.  البته در اعتقاد نيز مي‌توان و بايد از ارشادات عقلي دانشمندان اسلامي و آیات و رواياتي که ارشاد به حکم عقل است استفاده کرد، چرا که اين کار تقليد نام ندارد؛ بلکه بهره‌گیری از عقل و امکان عقلي دانشمندان و معصومان عليهم السلام و نوراني شدن به نور وحی است و راهی مطمئن براي کاويدن عقل خود؛  از اين‌رو، بهانه‌ی این‌که هرکس باید با شبهه‌ی اعتقادی خود خو کند و آن را خود حل نماید يا اين‌که نمي‌توان براي حل آن به آیات و روايات و دانشمندان اسلام رجوع کرد جفا به آنان است.  
 کسی که مي‌خواهد عملش تحت سرپرستي و مديريت الهي قرار گيرد، از مسئوليت خود آگاه شود و مجاهدانه بار آن را به دوش کشد، چاره‌اي جز رجوع به عالماني که علم دين را از سرچشمه‌ی زلال آن گرفته‌اند، ندارد. در اين نگاه تقلید- كه حقيقت آن رجوع جاهل به عالم و متخصّص مى‌باشد- ضرورتى عقلايى است و در مشروعيت آن شكى نيست. از اين‌رو اصل حكم تقليد، تقليدى نمى‌باشد و اين را هر خردمندى به ضرورت عقلايى مى‌يابد. البته ناگفته نماند که تقليد يكى از سه واجب عقلى بر هر مكلّفى است. بدين معنا كه برمكلّف واجب است يا خود مجتهد باشد يا مقلّد و يا محتاط. از اين رو، بركسى كه مجتهد نيست و توان احتياط را نيز ندارد، تقليد متعيّن است؛ چنان‌كه غير مجتهد توانمند بر احتياط ، بين تقليد و عمل به احتياط مخيّر است. 
 اين گونه تقليد زمينه‌ساز تحقق مديريت جهادي و همراهی مديران الهي است که در زمان عدم حضور ظاهری امام معصوم عليه السلام بر عهده‌ی فقيه جامع شرایط نهاده شده است و مديريت او همان مديريت امام معصوم و اولياي الهي است . نام این مديريت الهي در زمان غيبت ولايت فقيه است. به حول و قوه‌ الهي از اين بحث در فصل دوم تحت عنوان مديريت فقيه گفتگو مي‌کنيم.
 
فصل دوم: کسی که مدیریت می‌کند (مدیر)
 سؤال این است که چه کسی مدیر است و چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟
بعد از اين‌که انسان با خودآگاهی، تعقل و تفکر و همراه آزادي و با توجه فقر و ضعف خود و محدودیت امکاناتش، راه دور و درازی که در پيش دارد و هنگامی که به خداوندی رحمان و رحیم روی آورد، به اين نتیجه می‌رسد که هم امکانات دروني خود و هم دنيا و آخرتش را  بايد تحت مدیریت و سرپرستی خداوند تعالي قرار دهد، تا به هدفی که خالق انسان از خلقت او برایش در نظر گرفته برسد و الا امکانات خود را خرج کرده و جز خسارت چیزی به دست نیاورده است.  ناگفته نماند این هدف نیز به خود انسان بر می‌گردد چرا که خداوند از هر جهت بي‌نیاز است.
 هرچند اصل اولی این است که هیچ انساني بر انسان دیگر ولایت و حق مدیریت ندارد و هرکس آزاد است و نمی‌تواند آزادی دیگری را محدود کند؛ لیکن تنها خداوند چنین حقی دارد که او مدبر الامور است و سرپرستی بنده تنها بر عهده‌ی او است و او است که بر برنده‌اش حق مدیریت و ولایت دارد؛ چرا که او را آفریده و همه‌ی وجود، از آن او است؛  از همه‌ی زوايا و هزارتوي وجود انسان آگاه است؛ پس حق مدیریت هم از آن او است تا با آن مديريت و سرپرستي همه‌ی خيرات، خوبي‌ها، رويش‌ها، قدرت‌ها و عظمت‌ها را به انسان به ارمغان دهد. با علم و قدرت بي‌پايانش هرگونه که بخواهد در امور تصرف مي‌کند و به اقتضای حکمت هرگونه که بخواهد تدبير مي‌نماید؛ ولی از آن‌جا که خداوند امور را با اسبابش به سامان می‌برد و ذات حضرت حق مبرا از این است که مدیریت و سرپرستي مردم را مستقیم به عهده گیرد، اين حق را به هرکس که بخواهد اعطا می‌کند.  این مدیر الهی نه گمراه است و نه ستمگر  و در جهان تنها این مدیر است که از طرف خداوند حق سرپرستی مردم بر عهده‌ی او نهاده شده و به مقام خلیفه‌ اللهی نائل آمده است و دیگران نه حق مخالفت دارند و نه ادعای چنین کاری را.  اين سرپرستي در حقيقت سرپرستي خداوند است و اطاعت از او اطاعت از خدا است و طبيعي است که مخالفت با آن هم تمرد از دستور خداوند به شمار  می‌رود.

مديران الهي
  بعد از اعطای عقل و خودآگاهی  به انسان، باز خداوند بر او منتي  دوباره نهاد و حجت بيرون   را نيز بر آنان فرستاد تا همان نيروي عقل را بارور سازد  و چراغي باشد براي او در کوره راه فراروي او.  خداوند با مهر و لطفش، عقل کل  و بهترين آفريده¬اش را به عنوان پيامبرِ هدايت، بر مردم فرستاد و محبت خلائق را به جانش ريخت و آن را سرشار نمود؛  بدان پايه که سختي آنان او را مي¬آزرد.  جانش را به خُلُق عظيم آراست  تا مردمان به گرد شمع وجودش، پروانه باشند.  خداوند خواست، مردم به سوي او آيند تا غل و زنجيرهايي که بدان دست و پاي خود را بسته اند، بگشايد و سبکبار دنيا و آخرت را بپيمايند.  این‌ها بخشی از امکانات رسول است تا با آن مدیریت الهی خود را اجرایی کند.

لطف مدام
 آن¬گاه که زيبايي¬هاي وجود پيامبرِ خوبي¬ها، در وجودي بلند مرتبه جلوه¬گر شد  و او را آينه¬ي تمام نماي رسول عشق و همسان با جان او ساخت،  طبيعي بود که جانشينش باشد و راه او را و هدف او را پي بگيرد. از اين¬رو، کسي که ولايت و مدیریت او را قبول نکند، در حقيقت سرپرستی پيامبرش و در نهايت خدا را نيز قبول نکرده.  و خود سرانه حرکت کرده است. چه بسا حرکت بي‌هدف و بي‌مديريت، انسان را از مقصدی خداي تعالي برایش مقرر فرموده بود، دور کند و در آخر آتش حسرت و ندامت خرمن وجودش را بسوزد.
 راز اين مهم آن است که هرچند کليدها قفلها را مي¬گشايند، اما اگر دندانه¬اي هرچند کوچک تغيير کند ديگر اين کليد آن قفل را نمي¬گشايد. آخرت قفلي دارد که تنها با سرپرستی و اطاعت همه جانبه از خدا و رسولش گشوده مي¬شود. هرکس به هر نحو از خودش چيزي به دين بيفزايد، بدعتي در دين آورده و بازگشتي ندارد؛ چرا که خود پرستي کرده است نه خدا پرستي.  آن¬چه خداوند بدان دستور داده، اگر امتثال نشود، مديريت او اعمال نشده و اطاعت او به جا آورده نشده است. وقتي که خداوند نماز دو رکعتي مي-خواهد، اگر نماز هزاررکعتي هم بخواني امتثال امر خداي تعالي نکرده¬اي. به همين دليل است که خودپرستي هرچند کوچک به نظر رسد باز بزرگ است که به مقابله با خدا و شرک ختم مي¬شود. آنچه خدا مي¬پسندد اين است که ادامه¬ي نبوت به دست خودش و با انتصاب خودش باشد. اگر مردم، کسي را به سرپرستي و مديريت خوبش گمارند، خليفه¬ي خدا را تمکين نداده¬اند؛ بلکه خليفه¬اي است که مردم، خود به دست خود تراشيده¬اند.  در حالي که خداوند خواسته است خود خليفه¬ بگمارد.

نياز به امام:
 براي حرکت به سوي بي¬نهايت و حرکتي سالم و به دور از خطر نياز به دو اصل اساسي است: يکي قواعد اجرايي صحيح و مطابق با واقع که وحي عهده¬دار تامين آن است و ديگري مدیری که اين قواعد را به بشر بنمايد و ضامن اجراي آن باشد و به عنوان هادي و راهبر، حرکت صحيح انسان¬ها را نظارت کند و خود نمونه¬اي عيني براي اين حرکت سترگ باشد تا الگويي عملي گردد و مردم بدانند که اين راه رفتني است و مي‌توان با همه‌ی مشکلات مادي و معنوي آن را پيمود.
 چه بسا انسانهايي که به جهت بي‌اعتنايي به بزرگترين نشانه¬هاي الهي  و به بازي گرفتن آن، به گمراهي و تيه سرگداني درمي¬غلتند؛ در حالي که خود را در شاهراه سعادت مي-پندارند. اينان نه از دنياي خود همچون دنياداران بهره¬اي ¬برده¬ و نه در قيامت همچون دين-داران باري بر ترازوي خويش نهاده¬اند.  از اين رو، آدمي در کوره راه زندگي همواره نيازمند ستارگاني راهنما است تا از درافتادن به دره¬ي هلاکت جلوگيرش باشد و به دامان امن و امان راهبر او.   
 
صفات مديران الهي
 پادشاهي که براي مدتي به سفر مي¬رود، بايد امور مملکت خود را به مدیری لایق بسپارد. طبيعي است پادشاه، وزيري براي خود برمي¬گزيند که شبيه¬ترين افراد به خودش باشد. همانند او بينديشد و امور را به شيوه¬ي او تدبير کند. حال اگر اين کس را خود تربيت کرده باشد، روحيات او را دارد و پادشاه نيز به او اعتماد بيشتري دارد.
از آنجا که خداي تعالي، بلند مرتبه¬تر از آن است که در زمين به طور مستقيم حکومت کند، براي خود خليفه برگزيده است. خداوند کساني را به عنوان جانشين خود در زمين برگزيده است که شبيه¬ترين افراد به اويند. از اين رو در روايتي از امير مومنان علي عليه السلام به کميل داريم که فرمود: يَا كُمَيْلُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أَدَّبَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ أَدَّبَنِي وَ أَنَا أُؤَدِّبُ الْمُؤْمِنِينَ وَ أُوَرِّثُ الْأَدَبَ الْمُكَرَّمِين‏؛ ای کمیل، رسول الله را خداوند تربيت کرد و او مرا و من مؤمنین را و من ادب کرامت يافتگان را به ارث می گذارم».  از این رو، کسانی که تحت سرپرستی این بزرگان قرار می‌گیرند به مقداری که مدیریت آنان را در زندگي اجرا کرده و طبق دستور آنان عمل کرده‌اند به همان مقدار جان خود را آينه‌ی صفات آن بزرگواران کرده‌اند و به همان ميزان حق مديريت پيدا خواهند کرد و اين مديريت و سرپرستي در اولويت و سرپرستي خدا و رسول سرچشمه دارد.  

روبه خورشيد
 سنگي که در کوهسار است هيچ حکمي ندارد، حتي مي¬توان از آن براي استنجا استفاده کرد. اما اگر همين سنگ در مسجدي به کار گرفته شود حکم آن را پيدا مي¬کند و نه تنها نجس کردن آن حرام، که تطهير آن نيز واجب مي¬شود. حال هرقدر عظمت و شرافت مسجد بالاتر باشد، به همان مقدار احترام آن سنگ نيز افزون مي¬گردد. اگر آن را در مسجد الحرام يا کعبه به کار گيرند عظمت آن نيز افزايش مي¬يابد.
 سرّ اين¬که در روايات رو به امام آوردن، قبول ولايت و سرپرستي آنان،  زيارتشان  و گريه بر مصائبشان  را داراي عظمتي شگرف مي¬شمارد همين است. نماز، روزه و عبادات هر کس اندازه و ارزشي محدود دارد و هرکدام نقصي.  تا جايي که در اگر مثل آن را کسي براي ما انجام مي¬داد، قبول نمي¬کرديم. به همين جهت ارزش اعمال ما در مقايسه با انتساب به معصومين و راه آنان ناچيز است.
 اين حال عبادات ما است از گناهانمان كه بايد دم فروبنديم. به تعبير امام حسين عليه السلام، آن که خوبيهايش بدي است چگونه بديهايش بدي نباشد.  با چه چيزي به درگاه احديت روي آوريم، با دست و پا و اعضايمان آيا همه اينها نعمت¬هاي خدا نيستند و آيا با همه اين امانتهايي که خود او به ما داده عصيان او را نکرده¬ايم.  همچون پدري که فرزندش به روي او سيلي زده باشد.  هرقدر پدر مهربان¬تر و فرزندپرورتر باشد اين عمل از فرزند زشت¬تر مي¬نمايد. اگر زور بازوي پسر از رزقي باشد که پدر مهيا کرده باشد، چه؟
 به هر روي، قبول مديريت، اطاعت و انتساب و روآوردن به امام علیه السلام است که در عالم ارزش آفرين است و فضل الهي در اين صورت شامل حال انسان مي¬گردد. همچون کسي که رو به خورشيد دارد و از گرما و نور آن استفاده مي¬کند ويا بالاتر که جانش را آينه¬ی خورشيد نما کرده و خورشيد را درخود تابانده است،  در قبال کسي که در سرما و تاريکي، شمعي يا چراغي افروخته و بهره¬اي ناچيز دارد؛ یا اگر پشت به خورشيد کرده و خفاش صفت در غاري خزیده باشد که تشنگي کاسه¬ی وارونه، گناه باران نيست.
 اين خورشيد است که می¬توان از نور و گرمای آن بهره گرفت، و با آن رشد کرد و بارور شد.  حال اگر کسی از رسيدن نور به ديگران جلوگیر شد و در عالم خسوف ايجاد کرد و مانع مديريت الهی آنان شد، بزرگترين خيانت را به آنان کرده و همگان را محروم کرده است. کسی که اين محروميت، سرما و خمودی را با تمام وجود دريافته، آشکار است که با آن و با کساني که موجب آن شده¬اند، خصومتی به قدمت تاريخ داشته باشد  و سنگ بنای تبري را در جان خود بنهد. از اين‌رو، شرط نخست براي کساني که مي‌خواهند تحت مديريت رهبران الهي قرار گيرند، دشني، دوري گزيدن و نفرت از هر سرپرستي و مديريت ديگر است؛  چرا که محدوديت آنان و محدود کردن آنان را ديده اند.
 اين خورشيد امامت است که منبع گرما و نور قلب مومن است و اگر در قلب قرار گیرد مايه حيات آن مي¬گردد.  با اين حيات و نور در تمام هستی و عوالم پيش¬رو می¬توان گامي استوار نهاد و با اطمينان راه¬های پرخطر را به سلامت طی کرد و در منزل امن و آسايش تن آسود.   با اين نگرش، کم کم محبت و ولايت امامان در قلب انسان رسوخ می‌کند و شناخت‌هاي تازه‌تری به دست مي‌دهد و زمينه‌ی اقدامات جديدی مهیا می‌گردد.

وجه الله
 امام وجه الله در عالم است.  وجه در لغت به معناي صورت و مقابل هر چيز است. کارکرد صورت دو چيز است: شناخت ديگري و مواجهه با وي.
 براي شناخت کسي بايد صورت او را مشاهده کرد؛ به همين جهت شبه را نمي‌توان شناخت مگر وقتي که صورتش نمايان شود. کسي که سر در بدن ندارد را نمي¬توان شناخت و اگر شناخته شود نيز به لحاظ تطبيق صورت بر او است. از اين¬رو، براي شناخت خداوند، بايد به وجه خدا رو کرد.  از طرفي هم براي مواجهه و رو در رو شدن با خدا بايد با وجه او و با اسما و صفات فعل خداوند مواجهه کرد. و دين و معرفت را از آن گرفت.   

نور محض
 پیامبرگرامی اسلام و امامان عليهم السلام را خلقتی قبل از آفرينش هستی است. آنان تنها جلوه¬ی ماسوا و نور محض و تنها و بزرگترین مخلوق خدا بودند. آنان در محضر خداوند به عبادت و تمجید و تهلیل و تکبیر او مشغول می¬پرداختند. سپس خدای تعالی از اين نور، فرشتگان مقرب خود را سرشت و آموزگاري آنان را به اين انوار مقدس سپرد. از تسبح آنان ملائک تسبيح گفتند و از تهليلشان، تهلیل. از اين رو اهل بيت در خلقت نوری خود معلم فرشتگان¬اند.

ادبار و اقبال
 آنان، آکنده از عشق خدا و لبریز از شوق بندگی به عبادتش مشغول و به امر خدا روبه او کرده بودند؛ تا آنگاه که دست قدرت الهی امر «کن» را کارگر ساخت و ديگر آفريدگان را سرشت و آدم و نسل او را در زمين جاداد. خداوند تمام محبت خود به آفريدگانش را در جان آنان ريخت و آن را سرشار کرد و برای دستگیری خلائق امر به ادبار از خود و روکردن به بندگان خود نمود.
 آن ¬که از نفس فرشتگان ملول می¬گشت، قال و مقال عالمی را به جان خريد و ندای مااوذی نبی کما اوذیت را بر بام جهان فرياد کرد و پیشانی خونين و دندان شکسته¬اش، اشک دخترش، محاسن خضاب دامادش و خون دل نور ديده¬اش سرور جوانان بهشتی را شاهد اين ماجرا گرفت. اما همه را به عشق جمال حق و برای دستگیری انسانِ در کام شیطان فرورفته، سرخوش، تحمل کرد.

اشفاق
 این بردباری جلوه¬ای از شفقت و محبت آنان به آفريدگان خدا است؛ آن گاه که سيدالشهدا دامن تکانده و دار و ندار خود را به پای دوست ريخته است ـ برای دستگیری حتي یک نفر در طول تاريخ¬ـ قنداقه کوچک¬ترين سربازش را گل¬رنگ مي¬کند تا دلي را بلرزاند وقلبی را بکند و او را در لحظه¬ای هزاران فرسخ راه برد. از بدها و بدي¬ها جدا کند و به خوب¬ها و خوبي¬ها بپیوندد.

ولايت
 يکي از اسرار سپردن ولایت و سرپرستی مردم به دست اين بزرگ مردان عالم هستی اشفاق و محبتی است که خداوند نسبت به مخلوقات در جان آنان ريخته و آنان را همچون پدر، از ما به ما مهربان¬تر کرده است.   فهم اين مهربانی در ما نيز محبتی به آنان سبز می-کند که ما را بدان¬ها به نیکی پیوند می¬زند و همراه وهمراز آنان می¬گرداند؛ تا جايي که می-توان با پای وفا و پايمردی پیش روی آنان به بهشت قرب الهی رهنمون¬ ¬شد.
 اين محبت و وفا زمينه‌ی مديريت آنان را بر مردم فراهم مي‌کند، که تا عشق و محبتی از کسی در دل نباشد، باری از او نمي‌توان بر دوش کشید. رهبران الهي عشق و محبت خدا را در دل دارند و اين محبت نيروي محرکه بار مسئوليتي را که حق تعالي بر دوششان نهاده فرآهم مي‌کند تا آن را به آساني به انجام رسانند. مردم نيز با شناخت رهبران الهي خود، عشق و محبت آنان را به دل مي‌گیرند و همين نکته موجب تحمل مديريت آنان و مسئوليت خودشان مي‌گردد؛ از اين رو مي‌توان گفت: ويژگي اساسی مديريت جهادي و موتور محرکه‌ی آن عشق و محبتی است که باعث می‌شود به مسئوليت‌ها به عهده گرفته شود و بدان عمل شود.  
 
علم امام
 سر ديگر این اولويت و مديريت، علم بی¬پايان پيشوايان معصوم عليهم السلام است؛  علم به خلقت انسان، راهي که بايد بپيمايد، سرمنزلی که بايد در آن باراندازد، خطراتی که او را در اين راه تهدید می¬کند، قواعدی که برای اين حرکت و رسيدن ضرور است و سینه ای گشاده تا اين بار را به بارانداز خود بيندازد،  همه‌ی این‌ها وظيفه و مسئوليت مديريت فرد و اجتماع را در تمام شئون خود به عهده‌ی اولياي الهي مي‌گذارد و آنان بار اين مسئوليت سنگين را با جان پذيرفته‌اند.
 اين علم و آن اشفاق بر عهده¬ی آنان اولويت و سرپرستی¬ای بار مي¬کند که اگر با قبول مردمان همراه گردد، آنان را مأمومِ رهبران خود می¬کند و قوانين رفتن و خطرات آن را به آنان مي¬نماياند و رهروی صحيح را برای انسان تضمين مي¬کند.

عصمت
ميوه شيرين علم بي¬پايان اهل بيت عليهم السلام، عصمت آنان است. عصمت از گناه، خطا و اشتباه نتيجه استحضار علمي آنان است و البته نياز خلایق بدان. ديدن حقیقت گناه، سودای آن را از سر مي¬برد و چهره¬ی زشت آن، چشم را به رويش مي¬بندد و بوی بد آن، شامه¬های حساس را می¬آزارد.
 هرچند عصمت مقامی بلند برای امامت بنا مي¬کند؛ ليکن دست¬آويزي مطمئن و محكم برای رهروان آنان است؛  تا هم آنان را به عنوان الگويي بي‌نقص براي خدا جویان و آخرت طلبان معرفی کند   و هم در اجراي مديريت الهی سستي و خللی راه نيابد. از اين‌رو مي‌توان گفت: لازمه‌ی مديريت و ضمانت  اجرای صحيح آن به طوری که هماهنگ با اهداف مديريت الهی باشد، عصمت است و بدون آن کار مديريت با اهدافی که در نظام الهی براي آن مقرر شده سامان نمي‌یابد.

مديريت دوران غيبت
 همان گونه که بيان شد اصل اين است که کسی بر ديگري حق مديريت و حاکميت ندارد مگر آن‌که نسبت به خود انسان اولويت داشته باشد؛ از اين‌رو، حکومت کردن تنها حق خدا وکساني است که خداوند به آنان اولويت داده است.  مديريت و حکومت تنها حق انبيا و اولیای الهی است. کسی که به خودآگاهي و رشد فکری رسيده و حرکتي عقلاني را آغاز کرده است مي‌یابد که رسول از خود او به او مهربان تر است و اولويت دارد   و بايد مديريت و سرپرستي خود را بدان‌ها بسپارد و از هر نوع مديريت و حکمي که براي او کردند، حتي در دل ناخورسند نباشد و تسليم آن گردد که اگر به اين مرحله نرسید به ايمان حقيقی نرسیده است و اگر کسی به وظايف سنگيني که مديران الهي بر عهده‌ی او می‌نهند گردن نهد براي او بهتر است و درجايگاهي عظیم قرار خواهد گرفت؛ اما همواره عده‌ی کمی اين راه را رفته و به وظایف خود عمل کرده‌اند.  اکثريت جزو عدّه و عدّه‌ی حزب شيطان شده‌اند و امر رسول صلي الله علیه و آله امتثال نشده است. از اين رو همیشه اوليای الهی در مظلوميت، محجوريت و محروميت به سر برده‌اند و آن گونه که خداوند اراده فرموده سر تسليم نسبت به آنان فرود نياورده بلکه به مقابله با آنان برخاسته‌اند؛ عده‌اي را کشتند، به زندان افکند و به اسیري بردند  و آنان را تضعيف کردند و تمکين نداند. 
 اين کفر و نفاق و حزب شيطان دست به دست هم دادند و خواستند نور الهي را با دهانشان خاموش کنند، اما هرچند اين اتفاق نيفتاد و روزی نور الهي جهان‌تاب مي‌شود؛  ليکن دنيا در خسوفي هولناک تاريک شد و مؤمنين گرفتار شبي تاريک و گرداب بلا گشتند. اما اينان مؤمنينی متقي بودند که خداوند را سنت بر آن بود تا آنان را نجات بخشد.  از اين رو، آن هنگام که خداوند شب پرستان را از پرتو خورشید امامت محروم ساخت، و آخرين ذخيره خود را پنهان داشت، تا از گزند ظالمان در امان باشد، براي روشنايي راه اهل ايمان، چراغي برافروخت و مديريت و سرپرستي امور دنيا و دينشان را بر عهده‌ی فقيهان نهاد. ويژگي نور بخشي و هدايت‌گری اين چراغ با پرتو مهرِ جهان‌تاب تفاوتي ندارد؛ تنها تفاوت، حيطه و مقدار اين روشنگري است.
 از اساسی ترين دلائل حقِ سرپرستی معصومان بر مردم، مهرباني و علم بي‌پايان آنان نسبت به انسان، مراتب وجودي او و جايگاهي که براي او رقم زده شده است، و همچنين عدم خطا و اشتباه آنان در امر مديريت می باشد. در فقيه نيز بايد حدّي از اين اوصاف خودنمايي کند. فقيه مي‌تواند با پيوند خوردن به امام علیه السلام، از علم و اخلاق معصوم بهره گيرد و وارث او گردد و با عدالت و تقوای خود شمه‌ای از عصمت را در خود جاري سازد، تا زمينه‌ی سرپرستی بر مردم در او ايجاد شود؛ از اين رو فقيهاني که با انوار الهيِ اولياي خدا جان منور کرده‌اند و از امام خود حکايت مي‌کنند، مرجع و پناه مؤمنان در ظلمت غيبت‌اند. اينان ويژگي‌هايي دارند که برخي از مهم‌ترين آن‌ها در بخش تقليد و مرجع آن گذشت. و اکنون بر مردم است تا با مراجعه به آنان برنامه و دستور زندگي خود را از آنان بگيرند. فقيهاني که اخلاق و اعتقاد را از جام سرشار نبوت و امامت نوش کرده‌اند مي‌توانند الگو و اسوه‌ی مؤمنان گردند و با استنباط احکام الهي زمينه‌ی مديرت الهي و جهادي را فراهم کنند.
 فقيه در دوران غيبت ظاهری معصوم عليه السلام از ناحيه‌ی خداوند مسئوليت حاکميت و سرپرستي بر مردم را بر عهده مي‌گیرد و ديگران اگر مسئوليتي مي‌یابند از طرف او باید باشد و گرنه وجاهت شرعي ندارد و همان‌گونه که بيان  شد اصل عدم حاکميت کسی بر ديگری است.    

مديريت فقيه
 آن‌جا که انسان آگاه مي‌یابد، براي رسيدن به سرمنزل مقصود ـ‌که خداي تعالي برايش رقم زده است‌ـ بايد سرپرستي خود را در دست مديري بي‌خطا،  بي‌عيب، معصوم، مهربان و آگاه نهد، اين را نيز مي فهمد که در صورت دسترسی نداشتن به گل بايد بوي آن را از گلاب جست. کسی که از رسولان و اولياي الهي، علم و معرفت، مهر و عطوفت را به ارث برده است. کسی که نه از خود که از مولاي خود مي‌گويد. طبيعي است که خداوند به همين جهات فقيه جامع شرايط را جانشینِ وليّ خود در اداره‌ی امور مؤمنان قرار دهد.
 اين جانشیني فقيه نسبت به اوليای الهي، باعث می‌شود که شئوني که آنان در مديريت و سرپرستي مردم داشته‌اند، فقيه جامع شرایط نيز داشته باشد و همان گونه که خداوند به غير از سرپرستي معصوم در زمان حضور ظاهري آنان راضی نباشد در زمان غيبت نيز به غير از سرپرستي جانشيان آنان، خوشنود نگردد. از اين‌رو، در جامعه اسلامي سرمنشأ هر قدرت اجتماعي در زمان حضور امام عليه السلام و در زمان غيبت فقيه جامع شرایط است. و هيچ قدرت ديگري مشروعيت ندارد. در اين نگاه مي‌توان ولايت فقيه را امامت فقيه ناميد و فقيه را به لحاظ اين جانشيني از امام معصوم عليه السلام، امام امت نام نهاد. 
 آرای عمومی نيز در مقابل سرپرستي فقيه ارزش شرعي ندارد؛ چرا که عموم مردم در جامعه‌ی ديني، طبق حرکت عقلي‌ای که برای خود پیش گرفته بودند، به تسليم نسبت به امام خود رسيدند و تنها با حضور خود، بيعت مجدد خويش را اعلام مي‌دارند. در اين نگاه اين امت است که به دنبال انجام وظیفه‌ی خود است و سعي مي‌کند باری از دوش امام خود بردارد نه اينکه باری بر دوش او باشد يا بگذارد. مردم برای امام خود تعيين تکلیف نمي‌کنند که به دنبال تکلیف خودند. از اين رو هرگاه مردم احساس کنند که امام امت براي انتخاب مديران معيارهايي در نظر دارد بايد مردم همان معيارها را مد نظر قرار دهند و کسانی را انتخاب کنند که مطابق با آن معيارها است.
 مديران منسوب
 بعد از انتخاب مديران، کسانی که از طرف فقيه نسب مي‌شوند باید بدانندکه با تمام وجود در خدمت هدف مديريت جهادی‌ای که سیاست‌ها و سمت و سو و رهبری آن را امامشان تعيين می‌کند، قرار گيرند و در اين جهاد سستي ، کاهلی، فرار، تمرد از امر فرمانده و ترس و بزدلي راه ندارد.
 زمینه‌ی تحمل چنينن مديريتي که امام امت بر عهده‌ی کسی می‌نهد، همان زمينه‌های ايماني است که مردم را نسبت به امام معصوم گره مي‌زد و آن‌ها را با  اختیار خود به تسليم نسبت به وی وامي‌داشت. اين اختيار و اين محبت و تسليم است که از ديکتاتوري و خود رأيي جلوگیر است و آن عدالت و خلق و خوي اسلامي است که فقيه نه بر مردم ظلم روا مي‌دارد و اجازه‌ی ظلم کردن ديگري نسبت به آنان را مي‌دهد و حدود و ثغور جامعه‌ی اسلامي را حفظ مي‌کند.
 اخلاق مديريتي با الگو قرار دادن فقيه شکل مي‌گیرد؛ آن‌جا که فقيه نيز الگويي معصوم داشته باشد. آنان که با خدا پيمان جان بسته و تنها خدا و امر او آنان را به حرکت وامي‌دارد و در خود ترسی از آينده احساس می‌کنند، طبيعي است که در این راه به ايثار، گذشت و حتي عدم توقع جزا و شکور مي‌رسند.  با اين نقشه‎ی راه تکلیف همه‌ی مديران، در حکومت اسلامی نسبت به حيطه‌ی مديريتي‌ خود، روشن مي‌شود و دیگر مدیریت را طعمه نمی‌پندارند که خود را در جنگی همه جانبه و مديری جهادی، حاضر برای بيدارباش در پست و هر ساعت می‌بینند که باید از خور و خواب خود و عزیزانشان بزنند و تحمل مشکلات طاقت فرسا را به جان بخرند.
 امید است همه‌ی مديران ما خود را سربازی در خط مقدم جبهه‌ی اسلام ببینند که با جهاد و ایثار، امر فرماندهی کل قوا را به وجه احسن امتثال می‌کنند و زمينه‌ساز تمدن بزرگ اسلام در سراسر زمين باشند. ان شاء الله